تبليغاتX

 

حضور والا
www.piyaleh.blogfa.com 
  

خالقِ عشق - لمس

 

 

Every day I see the same headlines

هر روز تیترهای خبری مشابهی می بینم

 

Crimes committed in the name of the divine

جنایات را به نام پیامبر انجام می دهند

 

People committing atrocities in his name

مردم به نام او بی رحمی می کنند

 

They murder and kidnap with no shame

آن ها بی هیچ شرمی می کشند و بچه ها را می دزدند

 

But did he teach hatred, violence, or bloodshed ? No

... Oh No

ولی آیا او دشمنی،خشونت و خونریزی را یاد داد؟

 

نه...آه نه

 

He taught us about human brotherhood

او به ما برادری انسان ها را یاد داد

 

And against prejudice he firmly stood

و در مقابل تعصب با قدرت ایستاد

 

He loved children, their hands he’d hold

به کودکان عشق می ورزید،ودستانشان را نگاه می داشت

 

So would he allow the murder of an innocent child? Oh No

پس آیا او اجازه ی کشتار کودکان معصوم را خواهد داد؟

 

نه...آه نه...

 

خالقِ عشق - لمس 

 

CHORUS:

گروه کر:


Muhammad ya rasulallah

محمد،ای فرستاده ی خدا

Muhammad ya habiballah

محمد،ای محبوب خدا

Muhammad ya khalilallah

محمد،ای دوست خدا

Muhammad

محمد

 

Muhammad ya rasulallah

محمد،ای رسول خدا


Muhammad ya shafi’allah

محمد،ای شفاعت کننده نزد خدا


Muhammad ya bashirallah

محمد،ای بشارت دهنده (از سوی) خدا


Ya rasulallah

ای فرستاده ی خدا

 

Muhammad the light of my eyes

محمد ای نور چشمانم

About you they spread many lies

درباره ی تو دروغ های زیادی می گویند

If only they came to realize

ای کاش آن ها می فهمیدند

Bloodshed you despise

که تو از خونریزی نفرت داشتی

 

خالقِ عشق - لمس

 

 

 

 

 

 

Muhammad (pbuhمحمد (ص) (

 

آلبوم:امت من

ترانه ی :محمد(ص)قسمت اول

شعر:سامی یوسف و بارا خریجی

ترکیب آهنگ:سامی یوسف

 

ترجمه:

گروه ترجمه سایت نشید

 www.Nasheed.ir©

www.samiyusufmusic.blogfa.com 

 

لمس - لمس
لمس
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط پیاله در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 4:28 |

 

 

سلاااااااااام خواستم امروز کمی درمورد مایا ( مایان ) و تغییرات پیش رو باهاتون صحبت کنم .

نمی دونم شنیدین که میگن آخر دنیا نزدیکه و طبق تقویم دقیق مایان ها دقیقاً دنیا در تاریخ :

 2012 / 12 / 21  به پایان میرسد !

 تاریخ ایرانیش رو دقیق حساب نکردم احتمالاٌ بشه ۱/۱۰/۱۳۹۱ ولی تاریخ انگلیسیش دقیقه؛ و ساعت دقیقش طبق تقویم مایان ها11/11 دقیقه ی صبح می باشد.

البته طبق تحقیقات من این آمار درسته ولی خبر خوش رو بد بیان کردن و کلاٌ بد برداشت شده !

خب اول کمی درمورد تقویم مایان : این تقویم دارای ۲۶۰ روز در سال و ۱۳ ماه و هر ماهش شامل ۲۰ روز است!

در هفته ما هفت روز داریم که به هفت نام نامگذاری شده و در تقویم مایان ۲۰ روز به بیست نام نام گذاری شده یعنی کل یکماه رو نامگذاری کردن ( همراه با معانی و سمبل آن روز ! ... پس تقویم مایا هفته نداره و مستقیم میره روی ماه !

و با این حال گفته میشه که دقیق ترین تقویم دنیاست ... در این تقویم میلاد و وفات نیست بلکه هر ۲۶۰ روز یکبار ( سالی یکبار ) یک روز رو به اسم گود لاک دی یا بد لاک دی یا همون روز خوش شانسی ویا روز بد شانسی یا خیر و شر بیان کردن ...( تقریبا مثل تقویم چینی که در اون تقویم مثلاٌ میگن امسال سال خرگوشه و این سال واسه مثلاٌ سال موش سال خوبی نیست و واسه گربه یا همون خرگوش سال خوبیه ... ولی در تقویم مایا کلی گفته میشه؛ و البته یک روز در سال ! ...

در این تقویم ۵ دایره ( چرخه ی ) خلقت و انهدام  وجود داره که با هر انهدامی خلقتی تازه ... ( البته در این قسمت دیگه منظور تقویم سالانه نیست و کلاٌ کل تقویم مایان از اول تا آخر ) خب این دقیقاً همون چیزی بود که می خواستم درموردش صحبت کنم در اون تاریخ بالا طبق تقویم مایان ما از چرخه ویا عصر آهن  وارد عصر طلا ویا چرخه ی آگاهی ( دایره ی میانین ویا همون خورشید آگاهی ) می شویم که این خودش به نوعی خبر خوشی بود که بد بیان شده ویا بد تفسیر گردیده ... درسته که در این تاریخ ۵ چرخه ی مایان به پایان رسیده ولی تقویم جوری درست شده که بعد از پایان چرخه پنجم از اول این چرخه ها تکرار میشه ...

این تقویم از روی  solar system یا همون برنامه ریزئ خورشیدی و حرکت ماه و ونوس ( زهره ) تنظیم شده ...

 

The first cycle is the galactic morning, when our solar system is just coming out of the darkness to enter the light

اولین چرخه :  the galactic morning

این چرخه زمانی شروع میشه که سیستم خورشیدی ما از تاریکی خارج شده و در حال ورود به روشنایست .

The second cycle is the mid-day, when our solar system is closest to the central light

دومین چرخه : the mid-day

این چرخه زمانی شروع میشه که سیستم خورشیدی ما نزدیکترین حدش رو داره به میانه ی روشنی

The third cycle is the afternoon, when our solar system begins to come out of the light

چرخه سوم : the afternoon

زمانی ست که سیستم خورشیدی ما شروع میکنه که از روشنی خارج بشه


The fourth cycle is the late-night before dawn, when our solar system has entered its furthest cycle from the central light

چهارمین چرخه : the late-night before dawn

 زمانی که سیستم خورشیدی ما وارد شده به چهارمین چرخه پس از مرکز روشنایی

 The fifth and last cycle is the night before dawn, when our solar system is in its last cycle of darkness before starting again. This is the cycle we are currently coming out of

پنجمین و آخرین چرخه :  the night before dawn

زمانی که سیستم خورشیدی ما در آخرین چرخه تاریکی ست قبل از شروع ای تازه.

این همون چرخه ای ست که ما داریم ازش خارج میشیم

همون چرخه ای که در تاریخ 2012 / 12 / 21  به پایان میرسد .

ورود به عصر طلا ( چرخه آگاهی ( بازگشت به چرخه اول ) از هماکنون مشهود است . مردم روز به روز آگاه تر می شوند و چشمه ی جوشان آگاهئ برتر از قلبهای بیشتری جاری می گردد .

 

 سال ۲۰۳۶ و احتمال پایان دنیا ...

خبر بعدی اینه که كارشناسان هوا فضا احتمال می‌دهند شهاب سنگی به طول ۳۰۰ متر بنام Apophis ممكن است در سال ۲۰۳۶ با كره زمين برخورد کند... NASA ( سازمان هوا و فضای آمريكا ) اعلام کرد در حال پیدا کردن راهی برای جلو گیری از این فاجعه هستند...

 

 

 

 

  میتونید در یوتوب پایینی احتمالات به تصویر کشیده شده رو تماشا کنید .

 

 

 

خب حالا اگه فکر می کنید نیاز دارید کمی مهربون تر بشید ... حتماٌ این یوتوب پایین رو تماشا کنید ...

 

خبر آخر اینکه میگن دجال اومده !

و در حال حاضر مشغول فعالیته ...

چند وقت پیش برنامه ای در این مورد از کانال امید ایران پخش شد ...

 میگن او اول اعتماد اکثریت رو به خودش جلب می کنه ...

 

 

خب یه جمع بندی و نتیجه گیری : خجالت بکشید و با هم مهربون تر باشید

 

لوقا باب بیست و یک آیه یازده

زلزله های عظیم ، قحطی ها و بیماریهای مسری در بسیاری از نقاط روی خواهد داد و در آسمان نیز چیزهای عجیب و هولناک دیده خواهد شد.

 

مکاشفه باب هشت آیه پنج

پس‌ آن‌ فرشته‌ مجمر را گرفته‌، از آتش‌ مذبح‌ آن‌ را پر کرد و به ‌سوی‌ زمین‌ انداخت‌ و صداها و رعدها و برقها و زلزله‌ حادث‌ گردید.

لمس - لمس
 
 
لمس - لمس
 
 
 درضمن تشکر فراوان بابت نظرات و همچنین نظرات خصوصی
 
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط پیاله در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 5:12 |

 

استاد ايليا (پیمان فتاحی) در ميان پيروان خود و در نقاط مختلف دنيا به اسم‏های مختلفی شناخته شده است، اما عموم پيروان او را به نام ايليا (ميم) می شناسند و در سطح جامعه نيز او به همين نام شناخته می شود.

ظاهر او شباهتی به افراد مذهبی ندارد و خود مؤكداً گفته است كه مذهبی و متشرع نيست ... وی در بارۀ دين و مذهب آموزش نمی دهد و به سوالات شرعی نيز پاسخ نمی گويد اما با اين وجود اكثر تعليمات او در راستای احياء معنويت الهی و معرفت باطنی ست.

ایلیا (میم) از سن نوجوانی تعليمات خود را شروع كرده و عده كمی را تحت آموزش‏های غيرآشكار و غیرعمومی كه دورۀ نجومی (روح ‏زايی يا هنرهايی ماورايی) نام دارد، قرار داده است ...

سالها بعد برای اولين بار در سال 1375 آموزش‏های علنی و عمومی او در سن 23 سالگی در تهران آغاز شد . اولین سخنرانی عمومی او در 23 سالگی در کتاب تعالیم حق (جریان هدایت الهی) گرد آوری شده است ...

(  برای بار چهارم :  ( شاید دوستانی هنوز نخونده باشند ! )

استاد رام الله - لمس

PDF متن کامل کتاب جریان هدایت الهی . کلیک کنید.

 

سایر سخنرانی ها یا تعلیمات استاد (مشتمل بر بیش از سی جلد کتاب)  هرگز اجازۀ انتشار نیافت... او برای تعليمات خود پولی دريافت نمی‏كند و قيمت آموزش را خود افراد می ‏داند . به آموزش ‏های ايليا (ميم)  تعاليم معنوی گفته می شود...

بنیانگذار اصلی الاهیزم باطنی ماهاآواتار می باشد که ایشان نیز در نقاط مختلف دنیا به اسامی متعددی شناخته شده اند... ماهاآواتار در ایران با اسم استاد روح الله شناخته می شود. در بارۀ استاد روح الله فیلم های مستند مختلفی ساخته و کتب بسیاری نوشته شده است و ایشان در رأس نظام جهانی معلمان باطنی قرار دارند ...

الاهیسم باطنی نیز توسط بعضی از دیگر معلمان باطنی در سطح جهان آموزش داده می شود ... الاهیزم باطنی را می توان معادل علوم باطنی با جهت گیرئ خدا گرا دانست و ارتباطی با هیچ یک از ادیان ، مذاهب یا فرقه ها ندارد ... 

فن ‏آوری‏های ذهنی و تكنولژی متافيزيكی ( فنون باطنی ، ZX ) بخش حساس اين تعليمات است كه به طور غیرعمومی آموزش داده می‏شود...  يكی از محوری ‏ترين آموزش‏های ایلیا، آموزش روش‏های سی و شش گانه تفكری است كه با عنوان XYZ شناخته می شود. روش‏هايی مانند تفكر خلاق، تفكر مفهوم ‏ياب، دورانديش، قرينه‏ای، فرا انديش، روش‏های تصميم‏ گيری، تصميم‏ سازی، تصميم ‏بينی، و ... آموزش‏های عمومی ایلیا ( میم ) درباره حضور الهی، تجربه عشق الهی، احياء روح، انقلاب درونی، نور زنده، هدايت الهی و زندگی متعالی می باشد.

ایلیا برای سواد ظاهری اهمیت زیادی قائل نشده است و برای مطالعه : جریان زندگی، زمین و آسمان، نشانه ها و تغییرات را بعنوان بهترین کتاب توصیه می کند ...   

پیروان او بویژه نزدیکان و آشنایان قدیمی تر به تأکید شهادت می دهند که او دارای نیروهای خارق العاده  و قدرت عظیم روحی و شعور استثنایی است...

امروزه تعداد شاگردان و پیروان استاد ایلیا(میم) به دهها هزار تن می رسد با این وجود او تعداد شاگردان واقعی خود را اندک می داند... اكثريت پيروان او كسانی هستند كه رابطه خوبی با دين و مذهب نداشته ‏اند و غالباً از تحصيل‏ كردگان و اهل علم هستند.

او دائماً پيروی و وفاداری ياران خود را آزموده و آنان را اصطلاحاً غربال كرده است و از اين رهگذر بعضی وقتها بجای جذب افراد، آنان را دفع كرده است... اینکه انسانیت به حرف و ادعا و عنوان نیست و به شعور و اندیشه ها و نشانه هاست یکی از تأکیدات اوست.

تفاوتی نمی کند که انسان بگوید من آدم خوبی هستم یا بدی، چون همۀ مردم جهان ادعاهای زیبا و مقبولی دارند، پس اگر کسی بگوید من راستگو هستم به همان اندازه مهم نیست که بگوید من دروغگو هستم چون هردو ، ادعاست ... چیزی که واقعیت فرد را نشان می دهد، محصولات اوست، نشانه های اوست، اعمال و اندیشه های اوست ...

او به تعدادی از پيروان خود عهدی را داده است كه محتوای اصلی آن با اين عبارت بيان می شود ( الهی تسليم و خدمتگزارم ... ) . اين عهد با عبارتهای مشابهی نيز بيان شده است اما در همه شكل‏ها بر مفهوم تسليم استوار است.

اصل عبارت: الهی ای كه با منی تسليم و خدمتگزارم، و روز و شب تو را می خوانم.

 نوشته شده از متن معلم بزرگ

 

 

 

لمس - لمس
 
لمس - لمس
 
 
 شماره دوم نشریه الکترونیک : صدای یاسیــن

   برای دانلود اینجا كنيد 


 

 پیرامون موضوع ازدواج از تعالیم استاد ایلیا :

لطفا جهت مطالعه روی عکس ها کلیک کنید .

                                                                      

 

این پست ادامه دارد ...

+ نوشته شده توسط پیاله در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 5:15 |

وبلاگ لمس 

Guilt is one of the oldest tricks of the priests for dominating people. They create guilt in you. They give you such stupid ideas that you cannot fulfill them. Then guilt arises, and once the guilt has arisen, you are trapped. Guilt is the trade secret of all the so - called, established religions.13

 گناه یکی از قدیمی ترین ترفندها برای سلطه بر مردم است. آنها در تو احساس گناه ایجاد می کنند. آنها ایده هایی بس احمقانه به خوردت می دهند که قادر به محقق ساختن آنها نیستی. سپس گناه به وجود می آید و همین که گناه به وجود آمد، تو به دام افتاده ای. گناه راز کاسبئ همهء به اصطلاح ادیان شرک است.

Religion is not based on belief or faith: religion is based on awe, religion is based on wonder. Religion is based on mysterious that is your surround. To feel it, to be aware of it, to see it, open your eyes and drop the dust of the ages. Clean your mirror! and see what beauty surrounds you, what tremendous grandeur goes on knocking at your doors. Why are you sitting with close eyes? Why are you sitting with such long faces? Why can't you dance? and why can't you laugh?2 

دین بر پایهء عقیده یا ایمان قرار ندارد: دین بر پایهء بُهت قرار دارد، بر پایهء حیرت قرار دارد. دین بر رمز و رازی استوار است که پیرامون توست. برای اینکه آن را احساس کنی، از وجودش با خبر شوی و آن را ببینی، چشمهایت را باز کن و غبار ادوار را کنار بزن، آیینه ات را پاک کن، و ببین چه زیبایی یی تو را احاطه کرده، چه عظمت خالق العاده یی مدام بر درهای تو می کوبد.

چرا با چشمان بسته نشسته ای؟ چرا ماتم گرفته ای؟ چرا نمی توانی برقصی؟

 و چرا نمی توانی بخندی؟ 

Your personality is your creation. The society gives  you all the incentives to create it, because phony people can be Americans, Indians, Arabians, Chinese ... Phony people will go to the church, to the mosque, to the synagogue. The real individual finds his synagogue, his mosque, his temple,... inside himself . 16

شخصیت تو آفریدهء توست. جامه همهء انگیزه های لازم برای خلق آن را به تو دو دستی تقدیم می کند، زیرا آدم های دروغین را می توان به اسارت کشید. آدم های دروغین می توانند آمریکایی، هندی، عرب، چینی،... باشند. آدم های دروغین راهئ کلیسا، مسجد، کنیسه،... می شوند. فرد واقعی  کنیسه اش، مسجد اش، معبد اش،... را در درون خویشتن خویش می یابد. ۱۶ 

My whole love and respect is for the person who accepts himself totally, as he is. He has courage. He has courage to face the whole pressure of the society which is bent upon splitting him into divisions - into good and bad, into saint and sinner. He is really a brave, courageous being who stands againts the whole history of man, of morality, and declares to skies his reality, whatever it is . 5

همهء عشق و احترام من نثار کسی است که خود را در بَست می پذیرد، همانگونه که هست. چنین آدمی شهامت دارد. شهامت دارد تا با همهء فشار اجتماعی که می خواهد او را شقه شقه کند ـ به خوب و بد، به قدّیس و معصیت کار ـ به مقابله برخیزد. او موجودی به واقع شجاع و با شهامت است، در برابر همهء تاریخ بشر، در برابر تاریخ اخلاق می ایستد و واقعیت خود را هرچه که هست، به آسمان ها اعلام می دارد. ۵

Be creative. Don't be worried about what you are doing - one has to do many things - but do everything creatively, with devotion. Then your work becomes worship. 2

خلاق باش. نگران نباش چه می کنی - انسان کارهای بسیاری باید انجام دهد - اما هر کاری را مبتکرانه، از روی شیفتگی و اخلاص، انجام بده. آن گاه کار تو عبادت می شود.
 
 
 
 گلچین شده توسط پیاله از سخنان جاودان اشو

وبلاگ لمس

لمس - لمس
 
لمس - لمس
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط پیاله در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت 14:58 |

تقدیم به روح هستـــــــــــــــــی - لمس  

 

تب تند تنم یه تابستون

تو رگام اینو بخون:دارم عاشق میشـم عاشــق

 


قلب من زلزله بارون


من ِآروم چــــــــی شده که گُمـــم گنگو پریشون


دارم عـــــــــاشق میشم عاشـــــــــــق

 


یه چیز تازهء مهمون مــــــــی گرده تو حســــــــم


که مثه حس بلوغه چه جوری بـــــــگم چیــــــــه اون


 

نکـــــنه وسوسه باشه شده با سااااااااادگیم همخون


مثه سیب سرخ حوا شوم از پسش پشیمـــــــون

 

 

پر دلشوره شدم پر تشویــــــــش


همهء تنم آآآآآآآآآآآتیـــــــــش

انگار عاشـــــــــق شدخالقِ عشق - لمسم عـــــــــــــاشق

 

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

 

نکنه یه روزی پنهون توی جلدم اومده


روح شیطونئ شیطون! انگار عاشق شدم عاشــــــــق




یه چیز تـــــــازهء مهمون می گــرده تو حسم


که مثه حـــس بلوغه چه جوری بگم چیـــه اون


 

نکنه وسوســــــــه باشه شده با ســـــــادگیم همخون


مثه سیب سرخ حوا شوم از پسش پشیمون

 

 

تب تنـــــــد تنم یه تابستــــــون

تو رگام اینـــــــو بخون: دااارم عاشـق میشم عـــاشق

 


قلب من زلزله بـــــــــــــارون


من آآآآآآآآروم چی شده که گُمـم گنگـــو پریشـــون


دارم عــــــــاشق میشم عاشــــــــق

 


یه چیز تازهء مهمون مـــــی گــرده تو حســــم


که مثه حس بلوغه چـه جوری بگم چیـــــه اون


 

نکنه وسوسه باشه شده با سادگیم همخون


مثه سیب سرخ حوا شوم از پسش پشیمون

 

 

پر دلـــــــشوره شدم پر تـــــشویش


همهء تنم
آآآآآآآآآآتیش

انگار عاشــــــــق شــــخالقِ عشق - لمسـدم
عاشخالقِ عشق - لمسق



پروانه شو پروانه شو - لمس

 

نکنه یه روزی پنهون توی جلدم اومده


روح شیطونئ شیطون! انگـــــار عاشق شــــــدم عاشق

 



یه چیز تاااااااازهء مهمون مــــی گــرده تو حسم


که مثه حس بلوغه چه جوری بگم چیه اون ؟!


 

نکنه وسوسه باشه شده با سادگیم همخون


مثه سیب سرخ حوا شوم از پسش پشیمــــــون

 

 

خالقِ عشق - لمس


 

لمس - لمس
 
لمس - لمس
 
 انگار عاشـــــــق شــــخالقِ عشق - لمسـدم عـــــــــــاشخالقِ عشق - لمسق


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیاله در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 3:0 |

  لمس - و خدا فــــــــــــــرمود

باید خطر کرد :

تنها هنگامی معجزه ی زندگی را درک می کنیم، که بگذاریم نا منتظره رخ دهد. خداوند هر روز لحظه ای را به ما می بخشد که در آن می توانیم هر آنچه را که ما را نا شاد می کند، دگرگون کنیم . هر روز می کوشیم،  وانمود کنیم که این لحظه را نمی فهمیم، که وجود ندارد، که امروز مانند دیروز است و همچون فردا خواهد بود .


اما هر کس به روز خود توجه کند، آن لحظه جادویی را  کشف می کند. این جادو می تواند در همان  لحظه ای نهفته باشد که بامدادان کلیدی را در قفل در می چر خانیم. در لحظه سکوت بعد از شام و یا در هزارُ یک چیزی که مشابه می نمایند؛ این لحظه وجود دارد لحظه ای که در آن همه ی توان ستارگان به ما می رسد و می گذارد معجزه کنیم. 

خوشبختی یک برکت است اما یک فتح است. لحظه جادویی هر روز یاریمان می کند تا دگرگون شویم، وادارمان می کند به جستجوی رویا هامان برویم. رنج خواهیم برد؛ لحظه های دشواری خواهیم داشت، مایوس می شویم اما همه اینها گذرایند و اثری برجا نمی گذارند و می توانیم با ایمان به گذشته بنگریم.

 بدبخت است کسی که می ترسد خطر کند؛ چون شاید او همچون کسی که رویایی برای دنبال کردن دارد، با ناامیدی و یأس و رنج روبرو نشود؛ اما هنگامی که به گذشته می نگرد آوای قلبش را می شنود که :

با معجزاتی که خدا در هر روز تو کاشته بود؛ چه کردی ؟

 با استعدادهایی که پروردگارت به تو سپرده بود؛ چه کردی ؟

 در گودالی دفنشان کردی چون می ترسیدی از دستشان بدهی ؟


 پس میراث تو این است : یقین که زندگی ات را هدر دادی .


بدبخت آنکه بعد از مرگش این وا ژه ها را بشنود چون:

 در آن هنگام به معجزات ایمان خواهد آورد؛ اما لحظه های جادویی زندگی گذشته اند.

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است .

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی؛ نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. داد زد و بدوبيراه گفت؛ خدا سکوت کرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت؛ خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را بهم ريخت؛ خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پيچيد؛ خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت؛ خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست؛ به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و فرمود :

عزيزم؛ اما يک روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی . تنها يک روز ديگر باقی است، بيا لااقل اين يک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت :

اما با يک روز ... با يک روز چه کار می توان کرد...

خدا فرمود : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را در نمی يابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد .

 و آنگاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و فرمود : حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می چرخيد .

اما می ترسيد حرکت کند

 می ترسيد راه برود

 می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد .

 قدری ايستاد...

بعد با خودش گفت :

 وقتی فردايی ندارم نگه داشتن اين زندگی چه فايده دارد

 بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم .

آن وقت شروع به دويدن کرد .

 زندگی را به سر و رويش پاشيد

  زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد .

و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود

  می تواند بال بزند

 می تواند پا روی خورشيد بگذارد 

 می تواند...

 

او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد .

 زمينی را مالک نشد

 مقامی را بدست نياورد

 اما...

 

اما در همان يک روز :

 دست بر پوست درخت کشيد

 روی چمن خوابيد

 کفش دوزکی را تماشا کرد

سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد

و به آنهايی که او را نمی شناختند، سلام کرد

 و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .

 

 او در همان يک روز :

 آشتی کرد و خنديد و سبک شد

 لذت برد و سرشار شد و بخشيد

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

 

او همان يک روز زندگی کرد اما :

 فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :

 امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود.

 

و خدا فــــــــــــــرمود - لمس

 

 لمس - لمسلمس - لمس

ترس ِمن از درد نیست

 از بی دردی ست

آنجا که دردی نیست

زنگی نیست برای هوشیاری

 

ترس ِمن از ترس نیست

که از بی ترسی ست

آنجا که ترس نیست هشداری نیست برای:

 آگاهانه عمل کردن

 

ترس ِمن از خطر کردن نیست

که از خطر نکردن است

آنجا که مخاطره نیست:

گنجی نیست برای بدست آوردن.

 

ترس ِمن از غم نیست

از فقدان غم است

آنجا که غم نیست :

شادی معنایی ندارد...

 

می توان در دل تاریکی:

روشنایی را دید.

 

می توان در دل روشنایی:

روشنتر از روشنایی را دید.

 

می توان غم را مثل شادی:

 دوستداشت.

 

می توان در غم:

 شادی را دید.

 

می توان در دل غم :

شادتر از شادی را احساس کرد.

 

می توان هر دو روی هر سکه را دوست داشت.

 

تقدیم به عشقم خدا که همهء کلام از اوست.

می توان:سروده شده توسط پیاله در20/08/04 حدود۲ظهر

 

 

+ نوشته شده توسط پیاله در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 8:36 |

وبلاگ لمس 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی


اگر سفر نكنی،


اگر كتابی نخوانی،


اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،


اگر از خودت قدردانی نكنی.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی


زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،


وقتی نگذاری ديگران به تو كمك كنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می كنی


اگر برده‏ی عادات خود شوی،


اگر هميشه از يک راه تكراری بروی


اگر روزمرّگی را تغيير ندهی


اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،


يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی،

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی


اگر از شور و حرارت،


از احساسات سركش،


و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،


و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،


دوری كنی ... 

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی


اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت

شاد نيستی، آن را عوض نكنی ...

 


اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،


اگر ورای روياها نروی،

 


اگر به خودت اجازه ندهی


كه حداقل يک بار در تمام زندگی‏ات


ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .


امروز زندگی را آغاز كن


امروز مخاطره كن

امروز كاری كن


نگذار كه به آرامی بميری


شادی را فراموش نكن.

وبلاگ لمس

به اذن رب

 

رهائی، کااااااااااااش

 

 چهار میله ست زندان ِ جان

دینُ، خانوادهُ، جامعه ُ، آخری: من

 

رَه به جایی نبرد بی چاره دل

هر جا رَوَد نیست آزادی از این زندان ِ دل

 

ترس است تنها زندان بان

دل نترس است ُ عقل: زندان بان

 

بی عقلی اگر دیوانگیست، باکی نیست

دل به دریا زنم، ما را با عقل  دگر کاری نیست

 

تعهد به جان، گُم گشته زیر باران ِ تعهدات آموخته

صدای من ِ من، شنیده نمی شود؛ در صدای من و من های دگر آمیخته

 

کاش عقلُ همهء آموخته ها، گم می شد در لحظه

کاش آوای دلُ صدای من ِمن، شنیده می شد هر لحظه

 

کاش؛ کاش گویان نبودیمُ ترسان نبودیم

کاش مجنون بودیمُ عاقل نبودیم

 

بی عقلی اگر دیوانگیست باکی نیست

دل به دریا زنم، ما را با عقل دگر کار نیست

 

کاش شعار نباشه ُ حقیقت باشه

کاش همت باشه ُ جرعت باشه

 

بی عقلی اگر دیوانگیست باکی نیست

دل به دریا زنم، ما را با عقل  دگر کاری نیست

 

بی عقلی اگر دیوانگیست باکی نیست

دل به دریا زنم، ما را با عقل دگر کار نیست

 

تقدیم به من ِمن؛ مشکل گشای آخر.

شعر رهائی کاش، سروده شده توسط پیاله در تاریخ:

13/01/06 جمعه ساعت 20:12 دقیقهء شب

 

لمس - لمس
 
توضیح :
 
ادیان، دستُ پای آدم رو می بندند ...
 
لمس - لمس
ولی :
 
 با یافتن گوهر مذهب در دریای ادیان،
 
دیگر شما احکام را به جا نمی آورید  بلکه :
 
احکام از طریق شما بجا آورده خواهد شد ...
 
 
 یک فرد مذهبی، به ندای درونش گوش می دهد
 
و هیچ گاه بر خلاف آن عمل نمی کند
 
زیرا او با عشق در آمیخته و از جنس عشق شده است
 
روح ِ الهی در او ساکن است و او را هدایت می کند.
 
او نــــــــمــــــــــی توااااااااانــــــــــــد بر خلاف وجودش عمل کند. 
 
+ نوشته شده توسط پیاله در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 8:48 |

وبلاگ لمس 

 

انسان موجودی ست بر سر دوراهی.

او می تواند زندگی ای را بر گزیند

که از همه سو بسته است.

میلیون ها نفر این راهِ زیستن را بر گزیده اند،

زیرا این راه امن و دِنج است. 

اینان نمی دانند که با انتخاب این راه،

چیزی بسیار ارزشمند را از کف می دهند.

آن ها از شرکت در ماجرای شگفت انگیز هستی

باز می مانند.

آن ها از موهبتِ کشف و خلق حقیقت

محروم می شوند.

آن ها از ذات الوهی خویش جدا می افتند

و طعم عشق را نمی چشند.

آن ها روشنایی را از کف می دهند

و در ظلمت پُرملال ِ وجودِ خویش زندانی می شوند.

جام وجود آن ها در همه ایام زهر دارد

و آغوش ِ رنج،

در همه احوال به روی ِشان گشوده است.

در واقع، آن ها همه چیز را از دست می دهند و تنها

چیزی که گیرشان می آید مرگی راحت است.

زندگی آن ها به حیات ساکتِ گورستان شبیه است.

بدیهی ست در گورستان،

خطری مرده ها را تهدید نمی کند.

مرده را دوباره نمی توان کشت.

گورستان، امن ترین جای دنیا ست.

اما گرچه گورستان امن است،

اما از زندگی تهی ست.

تحقق ِ ذاتِ الهی انسان هنگامی ممکن می شود

که آدمی راه دوم ِ زندگی را برگزیند.

راه اول بسته است.

این راه، انتخاب میلیون ها نفری ست که

تابوت خویش را در کوچه و خیابان می گردانند.

آن ها به ظاهر زنده اند.

زندگی آن ها، زندگی ِ گیاهی ست.

آن ها روح ندارند.

زندگی هنگامی آغاز می شود که

انسان راه ِ  پُر مخاطره را بر می گزیند.

حلاج زنده ترین انسان ِ روزگار ماست.

آه، که رقصی چنین میانه ی ِ میدانم آرزوست.

در ره ِ منزل لیلی خطرها کمین کرده است.

شرط اولْ قدم آن است که مجنون باشی.

مسیحا و بودا و سقراط زندگی پُرمخاطره ای داشتند،

اما هیچ گاه تردید نکردند و عقب نکشیدند.

و سر تا قدم، طراوت و زیبایی و نشاط شدند.

آن ها به اِوِرستِ آگاهی صعود کردند

و جاودانه شدند.

 

 از کلام جاودان ِ اوشو


 

لمس - لمس

لمس

                                به اذن رب

 

خوشا به حالم اشتباه کردم

 

چه اشتباه کردم که اشتباه نکردم

چه اشتباه ها کردم آنگاه که اشتباه نکردم

 

خوشا به حالم که اشتباه کردم

خوشا به حالم که خطا کردم

 

خوشا به حالم که اشتباه کردن آموختم

خوشا به حالم که ریسک کردن آموختم

 

که تا باید و نباید، نشکستم

طرحی نو برنینداختم

 

چه لذت ها بردم که از ترس

نترسیدن آموختم

 

که این سفر را با عشق

 پیمودن آموختم

 

خوشا به حالم که از عشق

 درس ها آموختم

 

که تا ترسیدم

 نترسیدن نیاموختم

 

چه اشتباه کردم که

اشتباه نکردم

 

چه اشتباه ها کردم آنجا که

 اشتباه نکردم

 

مواظب باش اشتباه نکنی !

این تنها دلیلی بود که اشتباه می کردم

 

فرق ادیسونُ سقراط ُ من، در این است :

انسان جایزالخطاست، نیاموختم

 

خوشا به حالم از خواب غفلت پریدم

آگاهانه ریسک کردن آموختم

 

خوشا به حالم از بیدار شدگانم

خوشا به حالم از خطا کارانم

 

اره از ناقصانم

این عیب نیست که نمی دانم

 

خوش به حالم

خطا کردن آموختم

 

که با خطا کردن

به بیداری رسیدن آموختم

 

چه پُر اشکال بودم آنگاه که بی اشتباه بودم

چه سبک بالم حال که جایزالخطایَم

 

چه بی خبرند در خیالشان بی نقصان

در فریب خود هر لحظه دست کوبان و رقصان

 

چه آگاهند آنها که اشتباه کردند

اگر واقعاٌ اشتباه بود، تکرارش نکردند

 

چه به ظاهر اشتباهات را درست یافتند

چه در ظاهر درست ها را اشتباه ثابت کردند

 

چه نا آگاهند آنها که 

به خیالشان خطا نکردند

صد ها بار ترس را رها نکردند

هر بار وجود ِ وسوسه را انکار کردند

 

به خیالشان خطا نکردند

اما هیچگاه ترس را رها نکردند

 

خوشا به حالم اشتباه کردم

خوشا به حالم که خطا کردم

 

حال، ترس را رها کردم

سبکبالانه تا عرش اعلاء پرواز کردم

 

خوشا به حالم اشتباه کردم

خوشا به حالم خطا کردم .

 

وبلاگ لمس

تقدیم به او که بیداریست و بیدار می کند خفتگان را

خوشا به حالم اشتباه کردم ، سروده شده توسط پیاله

در تاریخ:

20/05/06

شنبه. 6:30 صبح

+ نوشته شده توسط پیاله در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 10:0 |

لمس 

 

سلاااااااااااااااااااااااااااام

داشتم یکی از ترجمه های جناب خاتمی رو می خوندم دیدم جالبه گفتم با هم بخونیم

 

البته این مطلب از اشوی عزیز است و استاد عزیزم جناب محسن خاتمی رحمت ترجمه اش رو کشیدن و همین جا ازشون تشکر می کنم

 

( دوباره که چک کردم دیدم زحمت رو رحمت نوشتم و خواستم درستش کنم ولی ...  ... )

 

ایشون در هندوستان زندگی می کنند و آدرس ایمیلشون پایین همین مطلب هست و اگه دوستدارید می تونید اد کنید . 

 

پرسش دوم

اشوی عزیز، آیا واقعاٌ چیزی به نام عقده ی حقارت وجود دارد؟

 

بلبل روانیPsychobabble !  امروزه روانشناس ها جای الهیون را گرفته اند. الهیون منسوخ شده اند، روانشناسان روی کار آمده اند. و آنان واژگان عظیمی را درست کرده اند: کلمات بزرگ و کلمات عجیب و غریب! و وقتی که بتوانی از کلمات بزرگ و عجیب و غریب استفاده کنی __ که واقعاٌ چیزی جز ورور کردنgibberish  نیست، می توانی مردم را تحت تاثیر قرار دهی. آیا می دانید که واژه ی جیبریش از کجا آمده؟ از نام یک عارف صوفی به نام جبارJabbar  گرفته شده. او عادت داشت حرف های بی معنی بزند، زیرا او به این ادراک رسید که هرچه ما می گوییم بی معنی است.  پس چرا حتی تظاهر کنیم که معنی دارد؟

 

جبار واقعاٌ شروع کرد به حرف های بی معنی زدن. او از صداها و کلمات استفاده می کرد ولی هیچکس قادر نبود او را دنبال کند که چه می گوید. هرکسی آزاد بود که تفسیر خودش را داشته باشد. پیروان جبار زیاد بودند __ زیرا وقتی که مرشد درک نشود، برای مریدان بسیار آسان است تا از او پیروی کنند، زیرا آنوقت می توانند تعبیر و تفسیر کنند!

 

برای مثال، اگر از جبار سوال می کردید، "خدا چیست؟" او می گفت، "هو هوHoo hoo! " حالا این برعهده ی شماست تا پیدا کنید که "هو هو یعنی چه! و همه در پیداکردن چیزها زرنگ هستند.  کسی فکر می کند که او به این اشاره دارد که همه چیز سرو ته است، بنابراین هرچه که تاکنون فکر می کردید، باید سرو ته شود. برخی از مریدان شروع کردند به خواندن متون مذهبی از آخر به اول!

 

ولی یک چیز در این مورد خوب بود: جبار می باید از تمام این نمایش لذت برده باشد!
او می باید از اینکه مردم چقدر می توانند تفسیر کنند واقعاٌ لذت برده باشد. واژه ی انگلیسی جیبریش
gibberish از جبار می آید.

 

امروزه بزرگترین واژگان بی معنی که مد شده در رشته ی روانشناسی است. فروید واقعاٌ زبانی تازه ایجاد کرد: روانکاوی چیزی نیست جز یک زبان جدید. برای چیزهای جزیی، برای چیزهایی که همه درک می کنند، او واژگانی مشکل درست کرد: "عقده ی اودیپوس" Oedipus complex__برای یک نکته ی کوچک که هر پسری عاشق مادرش است. حالا اگر بگویی که هر پسر عاشق مادرش است، هیچکس فکر نمی کند که تو انسانی دانش آموخته هستی، ولی اگر بگویی، "این پسر از عقده ی اودیپوس رنج می برد،" به نظر ...

 

یک زن یهودی با زن همسایه صحبت می کرد و به او گفت، "روانکاوی که مشغول درمان پسرم است گفته است که او عقده ی اودیپوس دارد."

و زن همسایه گفت، " اودیپوس شودیپوسOedipus schoedipus!  مهم نیست؛ تا وقتی که پسر خوبی است و عاشق مادرش است، اشکالی نداره!"

 

حالا، این واژه ی عقده ی حقارتinferiority complex ... چیزی به نام عقده ی حقارت وجود ندارد، آنچه که هست پدیده ی نفسego  است. و به سبب پدیده ی نفس دو امکان وجود دارد. اگر انسانی نفسانی باشی، حتما خودت را با دیگران مقایسه می کنی. نفس بدون مقایسه نمی تواند وجود داشته باشد، بنابراین اگر واقعاٌ می خواهی نفس را بیندازی، مقایسه کردن را رها کن. تعجب خواهی کرد، نفس کجا رفته است؟ مقایسه کن و نفس وجود خواهد داشت و نفس فقط در مقایسه است که می تواند وجود داشته باشد. نفس یک چیز واقعی نیست،
یک افسانه
fiction است که از مقایسه کردن ساخته می شود.

 

برای مثال، از باغی می گذری و به یک درخت بلندبالا برمی خوری. مقایسه کن: درخت بسیارتنومند و بلند است، ناگهان تو خیلی کوچک هستی. اگر مقایسه نکنی، از وجود آن درخت لذت می بری، ابداٌ مشکلی وجود ندارد. درخت تنومند است: خوب که چی! بگذار تنومند باشد، تو یک درخت نیستی. و درختان دیگری هم هستند که چنان تنومند و بزرگ نیستند،
ولی هیچکدام از عقده ی حقارت رنج نمی برند. من هرگز با درختی برخورد نکرده ام که از عقده ی حقارت یا از عقده ی خودبزرگ بینی در رنج باشد. حتی بلند ترین درختان، سرو لبنانی
Lebanon Cedar ، حتی آن هم از عقده خودبزرگ بینیsuperiority complex  رنج نمی برد، زیرا مقایسه وجود ندارد.

 

انسان مقایسه را خلق می کند، زیرا نفس فقط وقتی ممکن هست که پیوسته توسط مقایسه تغذیه شود. ولی آنوقت دو نتیجه وجود دارد: گاهی احساس برتر بودن می کنی و گاهی احساس کهتربودن. و امکان احساس کهتری بیش از احساس برتری است، زیرا میلیون ها انسان وجود دارند: کسی از تو زیباتر است، کسی ازتو بلندقد تر است، کسی از تو قوی تر است، کسی به نظر هوشمندتر از تو می رسد، کسی بیشتر از تو دانش گردآوری کرده است، کسی موفق تر است، کسی مشهورتر است، کسی چنان است و دیگری چنین است. اگر به مقایسه ادامه بدهی، میلیون ها انسان..... عقده ی حقارت بزرگی گردآوری می کنی. ولی این ها واقعاٌ وجود ندارد، مخلوق خودت است.

 

آنان که دیوانه تر هستند از عقده ی خودبرتربینی رنج می کشند. آنان چنان دیوانه هستند که نمی توانند ببینند که میلیون ها انسان دیگر به راه های مختلف از آنان برتر هستند. آنان چنان وسواس نفسشان را دارند که نسبت به هرچه که از آنان برتر  باشد بسته باقی مانده اند، همیشه به پایین تر و کوچک تر نگاه می کنند. چنین گفته شده که مردم دوست دارند با کسانی ملاقات کنند که به نوعی از آنان فرودست تر باشند؛ این برایشان بسیار تغذیه کننده است. مردم از کسانی خوششان می آید که از نفسشان حمایت کنند.

 

شخص دیوانه تر دچار عقده ی خودبرتربینی است، زیرا او همیشه چیزهایی را انتخاب می کند که به او احساس برتری بدهد. ولی او می داند که کلک می زند. چگونه می تواند خودش را فریب بدهد؟ او می داند که فقط نکاتی را انتخاب کرده است که به او احساس برتربودن بدهد، او از چیزهایی که انتخاب نکرده است آگاه است__ او حاشیه و مرز را می شناسد و از آن بخوبی باخبر است. بنابراین عقده ی برتربینی او همیشه متزلزل است: روی ماسه بنا شده است، آن خانه هرلحظه می تواند فروبریزد. او از تشویش رنج می برد زیرا خانه ای روی ماسه ساخته است.

 

مسیح می گوید: خانه ات را روی ماسه ها بنا نکن، صخره ای پیدا کن.

 

انسان سالم تر از عقده ی حقارت رنج می برد زیرا او به اطراف نگاه می کند، در دسترس هرآنچه که در اطراف می گذرد هست و شروع می کند به گردآوری این فکر که او حقیرتر است. ولی این هردو سایه های نفس هستند، دو روی سکه ی نفس. انسان خودبرتربین در ژرفای وجود عقده ی کهتری دارد و انسانی که از عقده ی کهتری رنج می برد، در ژرفای وجودش یک عقده ی برتری حمل می کند؛ می خواهد برتر باشد.

 

شنیده ام __ نمیدانم چقدر درست است __ مورارجی دسایMorarji Desai  (نخست وزیر وقت هندوستان م.) از یک روانکاو سوال کرد __البته در خلوت! __ "چرا من از عقده ی حقارت رنج می برم؟"

روانکاو وارد یک تحلیل عمیق شد: روزها و روزها مورارجی دسای روی کاناپه دراز کشیده بود و به تداعی آزادfree association  مشغول بودند. و آنگاه روزی روانکاو با خوشحالی فریاد کشید، "قربان، من گواهی و شهادت می دهم که شما عقده ی حقارت ندارید، ابداٌ نباید نگرانش باشید."

و مورارجی دسای هم خوشحال بود. او گفت، "ولی من همیشه فکر می کردم که این عقده را دارم و حالا تو می گویی که ندارم. باید حق با تو باشد. ولی آیا می توانی توضیح بدهی که چگونه با این همه قاطعیت این را می گویی؟"

و روانکاو گفت، "قربان، شما احساس حقارت نمی کنید __  بلکه فقط حقیر هستید!"

 

به جز سیاست بازهاpoliticians ، من فکر نمی کنم هیچکس حقیر باشد. من برای
سیاست بازها استثنا قایل می شوم. درواقع، اگر کسی از عقده ی حقارت در رنج نباشد، ابداٌ وارد سیاست نمی شود. سیاست حیطه ای است برای کسانی که از عقده ی حقارت رنج
می برند، زیرا آنان می خواهند به خودشان و به دنیا ثابت کنند که حقیر نیستند: "ببینید، من نخست وزیر شده ام، یا رییس جمهور! حالا چطور می توانید بگویید که من حقیر هستم؟ من ثابت کرده ام که حقیر نیستم." سیاست مردمانی را جذب می کند که بسیار نفسانی هستند و از عقده ی حقارت رنج می برند. ( شاید گروهی ... ولی نه همه ... امضاء: پیاله  البته با ارادت کامل نسبت به اشوی عزیز و جناب خاتمی  )

 

هنرمندان درست در قطب دیگر قرار دارند: آنان از عقده ی خودبزرگ بینی رنج می برند. ( وظیفه دارم اضافه کنم : نه همه ...  امضاء : ... ) آنان می دانند که آفریننده هستند، می دانند که با کیفیتی زاده شده اند تا چیزی در دنیا خلق کنند. سیاست بازها از عقده ی حقارت رنج می کشند و سعی دارند به مقام های بالاتر و بالاتر برسند، برای اینکه به خودشان و دیگران اثبات کنند که چنین نیست. هنرمندان از عقده ی خودبزرگ بینی رنج می کشند، برای همین است که هنرمندان پیوسته میان خودشان نزاع می کنند. هیچ هنرمندی هیچگاه نمی پذیرد که هنرمندی دیگر چیزی را به این دنیا پیشکش کرده است. آنان پیوسته از همدیگر انتقاد می کنند؛ نمی توانند باهم دوست باشند، همگی مردمانی برتر هستند! ( نه همه ... امضاء ... )

 

عارف کسی است که حماقت تمام این بازی را دیده است، تمام بازی نفس را. و این سه دنیایی است که در دسترس است: دنیای سیاست بازها __دنیای رقابت های سیاسی ؛ دنیای هنرمندان و دنیای عارفان.

 

عارف کسی است که دیده است تمام این مقایسه ها کاذب است و بی معنی؛ او دست از مقایسه برداشته است. لحظه ای که از مقایسه کردن بازبایستی، فقط خودت هستی، نه برتر و نه کهتر.

 

فقط فکر کن که جنگ جهانی سوم رخ داده و همه از روی زمین محو شده اند و فقط شخص آناند بشیرAnand Bashir ، که این پرسش را پرسیده، باقی مانده است. تمام دنیا به ناگهان ازبین رفته، فقط بشیر باقی مانده است و در کورگان پارکKoregaon Park  در پونا Poona  نشسته است. آیا برتر خواهی بود و یا کهتر؟ فقط خودت خواهی بود، زیرا هیچکس نیست که بتوانی خودت را با او مقایسه کنی!

 

عارف کسی است که فقط می داند که او خودش است. او بر اساس نور خویشتن زندگی
می کند، او فضای خودش را خلق می کند، او وجود خودش را دارد. او کاملاٌ از خودش رضایت دارد، زیرا بدون مقایسه نمی توانی ناراضی باشی. و او یک انسان نفسانی نیست، نمی تواند باشد __ نفس به مقایسه نیاز دارد، نفس از مقایسه تغذیه می شود. او فقط خودش است و کار خودش را می کند. گل سرخ، گل سرخ است و نیلوفرآبی، نیلوفرآبی، و برخی درختان بسیار بلندقامت هستند و برخی درختان بسیار کوتاه __ولی همه چیز همانی است که هست.

 

فقط سعی کن لحظه ای بدون مقایسه ببینی، و آنوقت عقده ی خودبرتربینی کجاست و عقده ی حقارت کجاست؟ و نفس کجاست که منبع این دو است؟

 

اشو / کتاب خرد / فصل نوزدهم

Osho / The Book Of Wisdom / Ch. 19

برگردان: محسن خاتمی عزیز

لمس

mohsenlove@gmail.com

 

لمس - لمسلمس

 

 

 

+ نوشته شده توسط پیاله در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 6:55 |

لمس

چهار میثاق . The Four Agreements

اولین میثاق

اولین میثاق مهم ترین و همچنین دشوارترین آنهاست این میثاق بقدری مهم است که تنها به کمک آن شما قادر خواهید بود به مرحله ای از وجود ارتقا یابید که من آن را بهشت زمینی می خوانم .

اولین میثاق این است : با کلام خود گناه نکنید.

خیلی ساده به نظر می آید، اما خیلی قدرتمند است .

چرا کلام ؟

کلام شما قدرتی است که برای آفرینش در دست دارید. کلام موهبتی است که مستقیماٌ از سوی خداوند به شما داده شده است . در سفر آفرینش عهد قدیم هنگامی که از آفرینش جهان سخن می رود، گفته شده : " در آغاز کلمه بود ، و کلمه نزد خدا بود ، و خدا کلمه بود ".  شما از طریق کلام توان آفرینند گی خویش را بیان می کنید، از طریق کلام است که همه چیز را متجلی می کنید به هر زبانی که سخن بگویید، نیت شما از طریق کلام متجلی می شود . آنچه آرزو می کنید، آنچه احساس می کنید، و آنچه حقیقتاً هستید همه از طریق کلام متجلی می شود .  

کلام تنها یک نشانه یا یک نماد مکتوب نیست . کلام یک نیرو ست؛ اقتداری است که برای بیان و ارتباط برقرار کردن، اندیشیدن و نهایتا ٌ برای آفرینش رویدادهای زندگی خود در اختیار دارید. شما می توانید سخن بگویید،  کدام حیوان دیگری در روی این سیاره می تواند سخن بگوید ؟ کلام قدرتمند ترین ابزاری است که به عنوان موجودی بشری در اختیار دارید، و این ابزاری جادویی است. اما مانند شمشیری دو لبه، کلام شما می تواند زیباترین رویاها را بیافریند و یا همه چیز را در اطراف شما نابود سازد .

یک لبه آن استفاده نادرست از کلام است ، که دوزخی واقعی می سازد . لبه دیگر آن بی عیب و نقص بودن کلام است، معصوم بودن آن است که فقط زیبایی ، عشق و بهشت زمینی را می آفریند . کلام ، بسته به این که چگونه مورد استفاده قرار گیرد، ممکن است شما را آزاد سازد و یا شما را از آنچه اکنون هستید بیشتر دربند کند؛ همه افسونی که شما دراختیار دارید، مبتنی بر کلام است . کلام شما افسون خالص است ، و استفاده غلط از آن جادوی سیاه .

کلام به قدری قدرتمند است که یک کلمه می تواند زندگی یک فرد را عوض کند و یا زندگی میلیون ها انسان را نابود سازد . سال ها پیش مردی در آلمان با استفاده از کلام ، همه مردم یک کشور را که از باهوش ترین اقوام بودند ، آلت دست قرار داد . او آنها را تنها با قدرت کلام خویش به سوی جنگی جهانی سوق داد و دیگران را متقاعد کرد تا هولناک ترین اعمال خشونت بار را انجام دهند .

او ترس مردم را با کلام تقویت کرد ، و مانند انفجاری بزرگ ، جنگ و کشتار سراسر جهان را فرا گرفت . در همه جای دنیا انسان ها انسان های دیگر را نابود کردند ، چون از یکدیگر می ترسیدند . کلام هیتلر که مبتنی بر باورها و میثاق های ترس آور بود، تا قرن های متمادی در خاطر بشر خواهد ماند .

ذهن آدمی به خاکی بارور می ماند که دائما ٌ بذرهایی در آن کاشته می شود؛ بذرها: عقاید، آرمان ها و مفاهیم هستند. شما بذری را می کارید، اندیشه ای را می کارید که آن رشد می کند. کلام مانند بذر است و ذهن بشر بسیار حاصلخیز ! تنها مشکل اینجا است که اکثراٌ برای بذرهای ترس حاصلخیز است! هر ذهنی حاصلخیز است ، اما تنها برای نوعی از بذر که آمادگی آن را دارد . آنچه اهمیت دارد این است که ببینیم ذهن ما برای چه نوع بذرهایی حاصلخیز است ، و آن را برای دریافت بذرهای عشق آماده سازیم .

مثال هیتلر را به خاطر آورید: او همه بذرهای ترس را پراکنده کرد ، و آنها با قدرت تمام رشد کردند و منجر به تخریب دسته جمعی شدند . با دیدن قدرت مهیب کلام ، ما باید بفهمیم که چه نیرویی از دهان ما خارج می شود . بذر ترس یا شکی که در ذهن ما کاشته می شود ، ممکن است فاجعه ای پایان ناپذیر از رویدادها را بیافریند . هر کلمه به طلسمی می ماند ، و آدمیان کلمه را مثل جادو گران سیاه به کار می گیرند و بدون اندیشیدن ، طلسم ها را به سوی یکدیگر پرتاب می کنند .

هر انسانی یک جادوگر است ؛ ما می توانیم با کلام خویش طلسمی را به گردنی بیاویزیم و یا طلسمی را باطل کنیم  . ما دائماٌ با عقاید خود طلسم می افکنیم . یک مثال: من دوستی را می بینم و فکری را که به مغزم خطور کرده به او می گویم :" عجیب است ! چهره ات رنگ چهره آدم هایی است که دارند به سرطان مبتلا می شوند ." اگر او به این کلام گوش بدهد و آن را بپذیرد ، در کمتر از یک سال به سرطان مبتلا می شود و این قدرت کلام است .

در طی اهلی شدن ما ، والدین و خواهر و برادر هایمان نظر خود را در باره ما بدون فکر کردن ابراز میکنند . ما این عقاید و نظرها را باور می کنیم و همواره در ترس ناشی از آنها به سر می بریم .  مثلا این که شنا کردن یا ورزش یا نوشتن را خوب بلد نیستیم . یک نفر می گوید : " نگاه کن ، این دختر چه زشت است ! دختر می شنود و باور می کند که زشت است ، و با این باور بزرگ می شود . مهم نیست که او چقدر از زیبایی بهره دارد ؛ تا زمانی که این میثاق را پذیرفته است ، باور دارد که زشت است . این طلسمی است که او زیر نفوذ آن است . 

کلام  می تواند با جلب توجه ما وارد ذهن مان شود و کل باور ما را در جهت مثبت یا منفی تغییر دهد . یک مثال دیگر : شما  ممکن است باور داشته باشید  که احمق هستید ، چون این مطلب را از زمانی که به خاطر دارید باور داشته اید . این میثاق ممکن است بسیار فریب دهنده باشد و  شما را وادارد تا کارهای زیادی انجام دهید ، فقط برای این که ثابت کنید کند ذهن و احمق هستید . شما ممکن است کاری انجام دهید و به خود بگویید : " دلم می خواست باهوش و زیرک بودم ، اما حتما ٌ احمق هستم ، و گرنه این کار را نمی کردم ". ذهن در صدها جهت متفاوت می رود ، و ما می توانیم روزهای بسیاری را صرف اثبات احمق بودن خود کنیم .

آن وقت یک روز یک نفر توجه شما را به خود جلب می کند و با استفاده از کلام درست به شما می باوراند که احمق و کند ذهن نیستید . شما آنچه را این شخص می گوید باور می کنید ، و میثاق جدیدی می بندید . طلسم باطل می شود ، فقط با قدرت کلام .

برعکس اگر شما باور داشته باشید که احمق هستید و یک نفر پیدا شود که پس از جلب توجه شما بگوید :" بله تو واقعاً احمق ترین آدمی هستی که من دیده ام " ، میثاق قبلی شما تشدید می شود  و قدرت بیشتری می یابد .

 لمس

حالا بگذارید ببینیم معنای بی عیب و نقص یا معصوم چیست : مذاهب در باره گناه و گناهکار سخن می گویند، اما بگذارید معنای حقیقی گناه را درک کنیم :

گناه کاری است که شما به زیان خویشتن انجام می دهید . هر احساس ، باور یا کلامی که به زیان شماست گناه است . شما وقتی برای هر چیزی خود را مورد قضاوت قرار می دهید یا سرزنش می کنید ، به زیان خویش عمل می کنید. بی گناه بودن یعنی درست بر خلاف این . بی عیب و نقص بودن یعنی به زیان خود نبودن . شما وقتی معصومانه عمل می کنید ، وقتی بی گناه هستید ، مسئولیت اعمال خود را می پذیرید ، اما خود را مورد قضاوت قرار نمی دهید و سرزنش نمی کنید .

از این دیدگاه ، کل مفهوم گناه تغییر می کند و از مبحثی مذهبی یا اخلاقی به امری در حیطه عقل سلیم تبدیل می شود . گناه با طرد خویشتن آغاز می شود . طرد خویشتن بزرگ ترین گناهی است که مرتکب می شوید . در زبان مذهب ، طرد خویشتن گناهی کبیره است و موجب مرگ می شود . از سوی دیگر ، بی گناهی به حیات منجر می شود .

معصوم بودن در کلام ، یعنی آن را علیه خویشتن بکار نگرفتن . اگر من شما را در خیابان ببینم و احمق خطاب تان کنم به نظر می رسد که از کلام علیه شما استفاده کرده ام . اما در واقع از کلامم علیه خودم استفاده کرده ام  ، چون شما به خاطر  سخنان من از من بیزار می شوید و این بیزاری برای من خوب نیست . بنابراین اگر من خشمگین شوم و با کلامم زهر به سوی شما سرازیر کنم در واقع از کلامم علیه خودم استفاده کرده ام .

من اگر خودم را  دوست داشته باشم ، این عشق را در تبادلاتی که با شما دارم نشان می دهم ، و در این صورت معصومانه از کلام استفاده می کنم ، چون چنین عملی عکس العملی دوستانه خواهد داشت. اگر شما را دوست داشته باشم ، شما نیز مرا دوست خواهید داشت . اگر به شما توهین کنم ، شما هم به من توهین خواهید کرد . اگر نسبت به شما حق شناس باشم ، شما نیز نسبت به من حق شناس خواهید بود . اگر با شما خود پسندانه برخورد کنم ، با من خود پسندانه برخورد خواهید کرد . اگر از کلام برای افسون کردن شما استفاده کنم ، شما هم مرا افسون خواهید کرد .

بی گناه بودن در کلام ، یعنی استفاده درست و مناسب از انرژی ؛ یعنی به کار گرفتن انرژی در جهت حقیقت و عشق به خود . اگر با خودتان میثاق ببندید که در کلام تان بی گناه باشید ، دقیقا ٌ به همین قصد ، آن وقت حقیقت از طریق شما تجلی می کند و همه سموم  عاطفی ای را که در شما وجود دارد ، شستشو می کند .

اما بستن این میثاق دشوار است ، چون ما آموخته ایم  که دقیقا ٌ بر عکس عمل کنیم . ما آموخته ایم که دروغ بگوییم ، هم در ارتباط مان با دیگران و هم در ارتباط با خودمان ، و این دومی خیلی مهم تر است . ما در استفاده از کلام معصوم نیستیم .

اقتدار کلام اغلب مورد سوء استفاده کامل قرار می گیرد .

ما از کلام برای نفرین ، سرزنش ، ایجاد احساس قصور و تخریب استفاده می کنیم. مسلما ٌ در راه درست هم از آن استفاده می کنیم، اما در دفعات کمتر ، بیشتر اوقات از کلمات برای سم پاشی استفاده می کنیم ؛  برای انتقال زهر خشم ، حسد ، بخل و نفرت . کلام ، جادوی خالص است و مقتدرترین موهبتی است که ما انسان ها داریم ، اما از آن علیه خودمان استفاده می کنیم .

ما طرح انتقام می ریزیم . با کلام مان هرج و مرج ایجاد می کنیم . از کلام برای ایجاد نفرت بین نژادها، قوم ها، خانواده ها و ملت ها استفاده می کنیم . ما مکررا ٌ از کلام سوء استفاده می کنیم، و این استفاده نادرست است که آفرینش و تداوم بخشیدن به رویای دوزخ را ممکن می سازد . استفاده نادرست از کلام یعنی چگونه یکدیگر را از پا بیندازیم و یا در حالت ترس و شک نگه داریم . چون کلام جادویی است که انسان ها در اختیار دارند و سوء استفاده از کلام یعنی جادوی سیاه ، پس همه ما تمام مدت از جادوی سیاه استفاده می کنیم، بی آنکه بدانیم کلام ما تماماٌ جادویی است .

مثلا خانمی بود که هم باهوش بود و هم قلب مهربانی داشت . او دختر کوچولویی داشت که تا سر حد پرستش دوستش داشت . شبی پس از طی یک روز کاری خیلی سخت و بد، خسته و پر از تنش و با سر دردی وحشتناک به خانه بازگشت. در آن شرایط او نیاز به سکوت و آرامش داشت اما دختر کوچولویش با شادی بالا و پایین می پرید و آواز می خواند .

دخترک از احساسات مادرش آگاه نبود ؛ او در عالم خودش سیر می کرد ، در رویاهای خودش . او آن قدر حال خوشی داشت که دم به دم بلندتر می خواند و جست می زد تا احساس شادی و عشق خود را بیان کند . او به قدری به صدای بلند آواز خواند که سر درد مادرش بدتر شد ، به طوری که اختیار خودش را از دست داد و خشمگین به دختر زیبای کوچولویش نگاه کرد و گفت : " بس کن . صدایت خیلی بد است . ممکن است خفه شوی ؟! " 

حقیقت این است که تحمل مادر نسبت به هر صدایی به پایان رسیده بود ، نه این که صدای دخترک بد باشد . اما دخترک آنچه را مادرش گفته بود باور کرد ، و در آن لحظه میثاقی با خودش بست . پس از آن او دیگر هرگز آواز نخواند ، چون باور کرده بود که صدایش بد است ، و نمی خواست دیگران را با شنیدن آن بیازارد .

در مدرسه او دختر کمرویی بود و هر وقت از او می خواستند آواز بخواند ، رد میکرد . حتی صحبت کردن با دیگران برایش دشوار شده بود . همه چیز این دخترک به خاطر این میثاق عوض شد: او گمان کرد که باید هر احساس و عاطفه ای را سرکوب کند تا محبوب و مورد پذیرش باشد .

ما هر گاه عقیده ای را می شنویم و آن را باور می کنیم ، میثاقی را می پذیریم که بخشی از نظام باورهای ما می شود .

این دختر کوچک بزرگ شد و اگر چه صدای قشنگی داشت ، دیگر هرگز آواز نخواند . او از یک طلسم ، عقده ای کامل ساخت . این طلسم را کسی که بیش از همه وی را دوست می داشت به گردنش افکنده بود : مادرش .

مادر او متوجه نشد که با کلامش با او چه کرده است . متوجه نشد که از جادوی سیاه استفاده کرده و بچه اش را طلسم کرده است . او از اقتدار کلامش آگاه نبود ، بنابر این نباید سرزنشش کرد . او آنچه را مادر و پدر خودش و دیگران بارها با او کرده بودند ، انجام داد . او از کلام سو ء استفاده کرد .

ما چند بار این کار را با فرزندانمان انجام می دهیم ؟؟

ما این نوع عقاید را به آنها می دهیم ، و آنها این جادوی سیاه را سال های متمادی با خود حمل می کنند . کسانی که دوست مان دارند ، ما را اسیر جادوی سیاه می کنند ، اما نمی دانند که چه می کنند . به همین دلیل است که باید آنها را ببخشیم ، چون نمی دانند که چه می کنند .

یک نمونه دیگر: شما یک روز صبح بسیار شادمان از خواب بیدار می شوید . یکی دو ساعت مقابل آینه می نشینید و خود را خوشگل می کنید. بعد یکی از بهترین دوستان شما از راه می رسد و می گوید: " برایت چه اتفاقی افتاده ؟ چقدر زشت شده ای ! نگاه کن چه لباسی پوشیده ای. مسخره به نظر می آیی . " همین کافی است تا شما را بلافاصله به جهنم وارد کند " .

شاید این دختر مخصوصاٌ این جمله را گفته تا شما را اذیت کند  و موفق هم شده . او عقیده ای را با تمام اقتداری که در پشت کلامش نهفته است ، ابراز داشته . اگر عقیده او را بپذیرید ، این به میثاقی جدید بدل می شود و شما تمام توان خود را صرف آن می کنید . آن وقت این باور تبدیل به جادوی سیاه می شود.

این نوع طلسم ها به دشواری باطل می شوند.

تنها چیزی که ممکن است چنین طلسم هایی را باطل کند ، پذیرفتن میثاقی جدید مبتنی بر حقیقت است . حقیقت مهم ترین بخش بی گناهی در کلام است . در یک لبه شمشیر دروغ هایی است که جادوی سیاه را می آفریند ، و در لبه دیگر حقیقت است که قدرت باطل کردن و درهم شکستن طلسم جادوی سیاه را دارد . تنها حقیقت ما را آزاد خواهد ساخت .

به ارتباطات روزانه انسان ها نگاه کنید ، و مجسم کنید که ما چند بار باکلام خود یکدیگر را جادو می کنیم ، در طول زمان این ارتباط به بدترین شکل جادوی سیاه تبدیل شده است ، و ما آن را غیبت می نامیم .

غیبت بدترین نوع جادوی سیاه است ، چون زهر خالص است . ما از طریق میثاق ها آموخته ایم که چگونه غیبت کنیم . وقتی بچه بودیم ، می شنیدیم  که بزرگسالان دور و بر ما غیبت می کنند و تمام مدت در باره دیگران ابراز عقیده می نمایند . آنها حتی در باره کسانی که اصلا نمی شناختند، عقایدی ابراز می کردند. همراه با این عقاید ، سم عاطفی منتقل می شد ، و ما می آموختیم که این طریقه عادی ارتباط برقرار کردن است .

غیبت یکی از شکلهای مهم ارتباط در جامعه انسانی است . این راهی است که آدم ها را به هم نزدیک می کند ، چون ما وقتی می بینیم کسی همان احساس بدی را دارد که ما داریم ، احساس بهتری پیدا می کنیم . ضرب المثلی قدیمی می گوید : " بدبختی شراکت را دوست دارد" .  کسانی که در جهنم رنج می برند ، نمی خواهند تنها باشند . ترس و رنج بخش مهمی از رویای این سیاره هستند ، و از این راه است که رویای سیاره ، ما را مغموم می کند .

با مقایسه ذهن انسان و کامپیوتر ، غیبت را می شود به ویروس کامپیوتری تشبیه کرد . ویروس کامپیوتری قطعه ای از زبان کامپیوتر است که به همان زبان بقیه رمزها نوشته شده است ، با این تفاوت که به قصد صدمه زدن ساخته شده است . این رمز وقتی که اصلا ٌ انتظارش را ندارید ، وارد برنامه کامپیوتر شما می شود و اغلب شما اصلا ٌ متوجه آن نمی شوید، هنگامی که این رمز وارد شد، کامپیوتر شما دیگر درست کار نمی کند  یا این که اصلا ٌ کار نمی کند، چون رمزها آن چنان با پیام های مشکل زا در آمیخته اند که دیگر نمی توانند نتایج مطلوبی به دست دهند .

غیبت هم دقیقا ٌ به همین شیوه عمل می کند. مثلا ٌ شما کلاس جدیدی را با آموزگار جدیدی آغاز کرده اید و از مدت ها قبل منتظر این واقعه بوده اید. روز اول کلاس پیش کسی می روید که قبلاٌ  این کلاس را گذرانده است و او به شما می گوید: " این معلم آدم متفرعن و پر مدعایی است و اصلاٌ نمی داند در باره چه حرف می زند. به علاوه ، آدم فاسدی است ، مراقب خودت باش ! "

شما بلافاصله تحت تأثیر کلام و رمز عاطفی شخص گوینده قرار می گیرید، اما نمی دانید که مقصود آن شخص از گفتن این مطلب چه بوده است. شاید او به دلیل رد شدن در کلاس عصبانی باشد و شاید هم ترس یا تعصب باعث شده باشد این داوری را بکند . اما چون شما آموخته اید که مثل یک کودک اطلاعات را جذب کنید، بخشی از وجودتان این غیبت را باور می کند و با این پیشداوری وارد کلاس می شوید . همان طور که معلم حرف می زند ، شما احساس می کنید زهر در درون تان فعال می شود و متوجه نمی شوید که از دید کس دیگری به این معلم نگاه می کنید ؛ کسی که پشت سر او حرف زده است .

بعد شروع می کنید با سایر هم شاگردی ها در این باره گفتگو کردن ، و آنها هم بعد از این او را فردی پر ادعا و فاسد می بینند . شما از کلاس متنفر می شوید و خیلی زود تصمیم می گیرید از رفتن به آن خودداری کنید . شما معلم را مقصر می دانید و سرزنش می کنید ، در حالی که غیبت است که باید مورد سرزنش قرار گیرد .

همه این آشفتگی را یک ویروس کوچک کامپیوتری به وجود می آورد. ذره ای اطلاعات غلط می تواند ارتباط بین افراد را مختل کند یا از بین ببرد ، و از طریق انتقال از یکی به دیگری ، مثل یک بیماری مسری همه را آلوده کند. تصور کنید که وقتی کسی در حضور شما غیبت می کند ، ویروسی کامپیوتری را وارد مغز شما می کند و هر بار موجب می شود که اندیشه شما مقداری از روشنی و وضوح خود را از دست بدهد . و تصور کنید که با هر کوششی که برای پاک سازی آشفتگی ذهنی خود از طریق انتقال مطلب به دیگری انجام می دهید ! به جای تخفیف اثر این سم ، در عمل آن شخص دیگر را نیز به این ویروس آلوده می کنید.

حالا مجسم کنید که این طرح تا بی نهایت سلسله وار همه افراد روی زمین را شامل شود . نتیجه این می شود که جهان پر از انسان هایی خواهد شد که می توانند اطلاعات را تنها از طریق جریانهایی دریافت کنند که توسط یک سم ، یعنی یک ویروس مسری ، مسدود شده اند . این ویروس سمی، آن چیزی است که تولتک ها (( تولتک ها اقوام خردمندی در خطه ی جنوبی مکزیک هستند که برای حفظ معرفت معنوی و آیین های باستانی  جامعه ای را تشکیل داده اند ... )) این ویروس سمی، آن چیزی است که تولتک ها آن را (میه تو تی ) می نامند. هرج و مرجی حاصل از هزاران صدا که می کوشند همه همزمان در مغز سخن بگویند .

بدتر از آن ، جادو گران سیاه یا مزاحمان کامپیوتری هستند که عمداٌ این ویروس ها را می سازند و منتشر می کنند. زمانی را به خاطر آورید که شما یا فرد دیگری که می شناسید ، از دست کسی خشمگین بوده اید و میل داشته اید انتقام بگیرید. شما برای انتقام گرفتن ، به آن شخص یا در باره او مطالبی می گویید ، با این قصد که سمی مهلک را منتشر سازید و کاری کنید که شخص مورد نظر احساس بدی نسبت به خود پیدا کند .

ما وقتی کودک هستیم ، این کار را بدون اندیشیدن انجام می دهیم ، ولی وقتی بزرگ شدیم ، حسابگر تر می شویم و عمداٌ تلاش می کنیم تا حال دیگران را خراب کنیم .( البته این نظر ایشونه و به نظر من همه اینجوری نیستند. ولی خب احتمالاٌ ایشونم منظورشون با همه نبوده . ) بعد به خودمان دروغ می گوییم و اظهار می داریم که او شایسته چنین تنبیهی بوده است ، چون کار غلطی انجام داده .

وقتی ما جهان را از طریق یک ویروس کامپیوتری می بینیم ، توجیه شقاوت آمیز ترین رفتارهای مان آسان می شود . اما آنچه نمی بینیم این است که با سوءاستفاده از کلام خود ، خودمان را عمیق تر در دوزخ جا می دهیم.

ما سالیان متمادی غیبت شنیده ایم و باکلام دیگران افسون شده ایم و همچنین با کلام خود در مورد خودمان . ما دائماٌ با خودمان حرف می زنیم و اکثر اوقات چنین مطالبی به خود می گوییم : " آه، چقدر چاق و زشت بنظر می رسم ، پیر شده ام و موهایم می ریزد . من احمق هستم ؛ هیچ وقت هیچ چیز را نمی فهمم . هرگز به اندازه کافی خوب نخواهم بود و هرگز آدم کاملی نخواهم شد . " ( بازم این مثالی ست که ایشون فرمودند و کلی نیست ولی احتمالاٌ افراد مختلف ممکنه نظرات مختلفی ( باور های غلطی ) از این دست ، نسبت به خودشون داشته باشند . )

ملاحظه می کنید که چگونه کلام خود را علیه خود به کار می بریم ؟ ما باید بفهمیم که کلام چه هست و چه می کند. اگر شما اولین میثاق را درک کنید که می گوید با کلام خود گناه نکنید، آن وقت شروع می کنید به دیدن همه  تحولاتی که در زندگیتان رخ می دهد. اولین تغییرات در رابطه شما با خودتان اتفاق می افتد ، و سپس در رفتار شما با سایرین ، مخصوصاٌ کسانی که بیش از همه دوست می دارید .

ملاحظه کنید که چقدر وقت صرف غیبت کردن درباره کسی کرده اید که بیش از همه دوست می دارید ، تا دیگران را قانع کنید که از نقطه نظر شما حمایت کنند. چند بار توجه دیگران را جلب کرده اید و علیه محبوب خود سم پاشی کرده اید تا دیگران به شما حق بدهند ؟ عقیده شما فقط نقطه نظر شماست ، و الزاما ٌ صحیح نیست . عقیده شما ناشی از باورهای شماست ، ناشی از منیت شما و رویاهای شما . ما  همه این زهر را می آفرینیم و آن را  انتشار می دهیم ، فقط به این قصد که احساس کنیم حق با ماست .

اگر ما اولین میثاق را در زندگی سرمشق خود قرار بدهیم  و با کلام خود مرتکب گناه نشویم ، همه سموم عاطفی از ذهن ما پاک می شود و دیگر در رابطه مان با دیگران اثر نمی گذارد .

معصومیت در کلام همچنین موجب می شود از طلسم های منفی دیگران در امان باشیم . چون ما هنگامی باوری منفی را می پذیریم که ذهن مان برای آن خاک حاصلخیزی باشد.

اگر شما با کلام تان مرتکب گناه نشوید ، آن وقت ذهن تان دیگر برای کلماتی که ناشی از جادوی سیاه هستند ، خاک حاصلخیزی نخواهد بود؛  برعکس  برای دریافت کلماتی که ناشی از عشق هستند، حاصلخیز خواهد بود .

شما می توانید میزان معصومیت در کلام را با میزان عشق به خود بسنجید.

این که چقدر خود را دوست دارید و چه احساسی نسبت به خود دارید ، مستقیماٌ با کیفیت و صداقت کلام شما ارتباط دارد. وقتی در کلام بی گناهید ، احساس خوبی دارید ، شاد هستید و با خود در صلح و آرامش به سر می برید .

شما می توانید تنها با عمل به میثاق اول ، از دوزخ خارج شوید .

هم اکنون من این بذر را در ذهن شما می کارم . این که این بذر رشد کند یا نه، تنها بستگی به حاصلخیزی ذهن شما برای بذرهای عاشقانه دارد . دیگر به عهده خود شماست که این میثاق را با خود ببندید:

من با کلام خود گناه نمی کنم .

اگر این بذر را تغذیه کنید ، به مرور که در ذهن شما رشد می کند ، بذرهای عاشقانه دیگری را به وجود می آورد که جای بذرهای ترس را می گیرند . اولین میثاق، نوع بذری را که اندیشه شما برای آن حاصلخیز است، عوض می کند.

با کلام خود گناه نکنید . این اولین میثاق است و شما اگر می خواهید آزاد باشید ، اگر می خواهید شاد باشید ، و اگر می خواهید از آن مرتبه وجودی که دوزخ نام دارد بیرون بیایید ، باید آن را بپذیرید .  این میثاق اقتدار بسیاری به همراه دارد . کلام را در راه درست بکار ببرید .

کلام را برای شریک کردن دیگران در عشق به کار ببرید .

از جادوی سفید استفاده نمائید، و از خودتان آغاز کنید:

به خود بگویید که چقدر شگفت انگیز هستید ، چقدر عالی هستید . به خودتان بگویید که چقدر خود را دوست دارید . با استفاده از کلام ، همه میثاق های کودکانه و حقیرانه را درهم بشکنید.

این کار ممکن است.

این کار ممکن است، چون من آن را انجام داده ام، و من از شما بهتر نیستم . نه ، ما عینا ٌ مثل هم هستیم . مغز و بدن ما مثل هم کار می کنند ، چون همه انسان هستیم . اگر من قادر بوده ام این میثاق ها را در هم بشکنم و میثاق های جدیدی بیافرینم پس شما هم می توانید .

اگر من توانسته ام با کلام خویش گناه نکنم ، چرا شما نتوانید ؟ تنها همین یک میثاق کافی است که کل زندگی شما را تغییر دهد . معصومیت کلام می تواند شما را به آزادی شخصی برساند ، می تواند شما را به موفقیت عظیم و به فراوانی برساند ؛ می تواند همه ترس ها را زایل کند و آنها را به شادی و عشق مبدل سازد .

تصور کنید که با معصومیت کلام چه ها می توانید خلق کنید . با معصومیت کلام می توانید از دنیای ترس ها رها شوید و زندگی کاملاٌ متفاوتی را تجربه کنید . می توانید درست در میان هزاران انسان دیگر که در دوزخ زندگی می کنند ، در بهشت زندگی کنید ، چون شما نسبت به آن دوزخ مصونیت دارید . می توانید به ملکوت فردوس در آیید ، تنها با همین یک میثاق :

                                                                                                                                                             با کلام خود گناه نکنید .

لمس

Wisdom Book The Four Agreements

don miguel ruiz

http://www.miguelruiz.com

http://www.businessballs.com/thefouragreementsdonmiguelruiz.htm

لمس - لمسلمس

 

 

+ نوشته شده توسط پیاله در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 8:41 |

لمس

سلاااااااااااااام

راستش امروز توی نظرات خصوصیم

نظری داشتم که لازم دیدم توی یک پست جداگانه درموردش توضیح بدم :

 یا حق
با سلام و درود بر دوست گرامی
ممنون بابت اینکه ما را یاد آووری می فرمایید
70 درصد مطالب شما افکار خودمه ولی با همش موافق نیستم چون باید روش بحث بشه  علارقم اینکه تصاویر بسیار ظریف و زیبا انتخاب شده قرار دادن آن در مقابل دیدگان همه از طرف شما که یک خانم هستید به نظر بنده چندان مناسب نیست البته نظر شخصی خودم را می گویم و نیازی نبود بگویم ولی چون با اخلاص وارد خانه ام شدید وظیفه منست که آنچه در ذهن دارم صادقانه بگویم
دختر و پسر خوبه با هم دوست باشند ولی ابتدا باید جامعه از یک زن یک آدم بسازد نه وسیله ای برای نمایش و خوش گذرانی
عشق محترم است ولی هرزگی خیر این حد اگر برای ادمها برقرار باشد جهان بهشت است ولی ...
با آرزوی موفقیت [گل]

اول از همه اینکه تشکر می کنم که ذهنیاتشون رو بیان کردند و دوم اینکه جوابشون رو توی این پست می نویسم و دلیلش اینه که اولا ً فکر کنم که توی یک کمنت جا نشه و دوم اینکه شاید کسانی هم باشند که همچین ذهنیاتی داشته باشند ولی به زبان نیاورند و باهام در میان نگذارند و درست نیست که قضاوتی اشتباه ...

راستش باید بحث بشه یه جمله ی تأکیدی و تا حدودی امری ست اما نکتهء جالب اینجاست که عملکردش کاملا ً متفاوته چراکه معمولا ً در حد حرفه ویا کاری رو به آینده ای نا معلوم که در اکثر موارد اصلا ً نمیاد ! موکول می کنه .

دوم اینکه اصلا ً خود آینده وجود خارجی نداره همونطور که گذشته هم  توهمی بیش نیست زیرا آینده ای که مثلا ً فردا باشه یا ده سال دیگه بهر حال وقتی اون آینده میرسه اون لحظه چیزی نیست جز زمان حال . گذشته هم همینطور ما الان به گذشته میگیم گذشته ولی ما در حال هستیم و همون زمان گذشته هم در حال بودیم پس گذشته و آینده فقط در حد خیال هستند ...

البته وقتی گذشته و آینده ای نباشه مثل اینه که انتها و ابتدایی نباشه پس چطور میشه که حالی در میان باشه ؟ پس در اصل ما مسافران گذر عمر هستیم ... شاهزاده کوچولوهایی که زمانی باید به سیارهء گل سرخ برگردیم .

اینا رو گفتم که بگم اگه قراره بحثی بشه جاش اینجا و اکنونه و اگه قراره بکاریم زمانش اکنونه ... زندگی هر روز بارداره و هرچی فردا بیاد از بطن امروز زائیده میشه . همه چیز در حال تکامله و زمان پاک کردن صورت مسئله گذشته ... چرا باید توی یه سایت خارجی این عکسا باشه و دین اسلام اینجوری نمایش داده بشه ... شاید دلیلش همون پاک کردن صورت مسئله باشه ... ایشون فرمودن : علارقم اینکه تصاویر بسیار ظریف و زیبا انتخاب شده قرار دادن آن در مقابل دیدگان همه از طرف شما که یک خانم هستید به نظر بنده چندان مناسب نیست

اما به نظر من می دونید چی چندان مناسب نیست ؟ اینکه مثلا ً توی کشورم خواهران و مادران عزیزم موقع عبور از یک خیابان شلوغ باید با ترس و لرز از میان مردم رد بشن و مواظب باشن که دستی لمسشون نکنه ... مؤدبانه گفتم ...( البته غیر مؤدبانه اشم بلد نیستم  دروغ چرا ) و اینکه این برادران گرامی من چرا باید دست به همچین حرکات زشتی بزنند ... همیشه میشه صورت مسئله رو پاک کرد و یا از بابت مطرح کردنش شخصی رو زیر سوال برد ... اما این هیچ مشکلی رو حل نمی کنه و هنوز اون مسئله باقی ست .

نگاه من روی اصل مسئله بود ونه روی فرعش ... ( ذهنیت من روی مسائل متفرقهء اون عکس چرخ نمی خورد )

برای اینکه یه بیوگرافئ شخصیتی از خودم بدم باید بگم که: من به موقع اش مثل سنگ سفتم و به موقع اش مثل آب روان . و اونموقع رو هم خودم تعیین نمی کنم و کاری رو انجام می دم که خدا ازم خواسته باشه . خدا رو شکر می کنم که از دوستان اینوری و اونوریم می شنوم که بابا دیگه توی ایران هم مثل تو پیدا نمی شه  درسته که من بقول معروف اینور آب زندگی می کنم ولی ... بگذریم مهم نیست و تنها قضاوت خدا مهمه که تنها اوست که از همه چیز آگاه ست و اگه حتی بگه که جام وسط جهنمه : پس بــــــــــــــــــــــــــی شک هست

داشتم می گفتم که :

لمس

افرادی که به این عکس نگاه می کنند سه دسته هستند : یا خیلی گرسنه ، که البته کسی که دستش به اینترنت برسه حتماً دستش به دهنشم می رسه  پس اینیکی رو هیچ جای ایراد گرفتن نیست و بلاخره توی یخچالشون یه چیزی پیدا میشه . ( اینکه در حد شوخی بود؛ ولی دستهء اول هم در این عکس و هم در اون عکس کسانی هستند که گرسنه اند ... )

اما دستهء دوم کسانی هستند که اینقدر خوردن که دور از جون با دیدن این عکسها می خوان بالا بیارند ...

دستهء سوم کسانی هستند که در حد نیازشون و درست غذا خوردن و اصلا این تصویر ( ها ) اثر خاصی و یا زیاد مهمی روشون نمی گذاره و شاید فقط از حالت سنتی بودن ( عکس مربوط به غذا ) خوششون بیاد .

بهر حال این تصویر( ها ) کمک می کنه که آدم متوجه بشه که در چه حالتی ست : سیر ، گرسنه، ویا از شدت سیری دل درد گرفته

پس می بینید که دیدن این عکس ها( خودمون رو که دیگه نباید گول بزنیم و همه جا هست و شاید ما از اون دسته نیستیم که دنبال اینجور چیزا بریم اما بهر حال اونقدر آگاهی داریم که هست و بدترشم هست، بعضی ها استفاده نا درستم ... پس اگه یه کوچولو استفادهء درستم بشه فکر نمی کنم نا درست باشه ... ) و انسانها باید بدونند و اهمیت بدند که جزء کدوم دسته هستند. اگه گرسنه هستند باید فکر برطرف کردن گرسنگی شون و اگه نیازی دارند فکر برطرف کردن نیازشون از راه درست و خدا پسندانه باشند؛ که خدای نکرده در موقعیت هایی نیوفتند که شیطان وسوسه شون کنه ...

دسته دوم هم باید بدانند که هر زیاده روی عواقبی داره و درضمن خدا پسندانه نیست ...

و دسته ی سوم نیز باید شاکر باشند( هم از خود و هم از خداوند ... ) و اگر در توانشون هست( تا اونجایی که در توانشون هست )  مادی به دسته ی اول( برای تهیه مسکن و ازدواج ) و معنوی به دسته ی سوم کمک بکنند . البته دسته ی سوم هم بجای زیاده روی بهتره که به دسته ی اول ( برای تهیه مسکن و ازدواج ) کمک بکنند. اونوقت خیالشون راحته که اگر خواهر یا مادرشون به خیابان رفت مشکلی پیش نمیاد

 اینو اصلا ً کلی نمی گم و می دونم که خیلی از برادر های گلم خیلی آقا هستند. و از این کارای بد بد نمی کنن  اینشاالله که هرچی زودتر به مراد دلشون برسن

دارم با خنده و شوخی راه حل مسئله رو بیان می کنم ولی حقیقت اینه که توی دلم ... آخه می بینم اینجا که اونقدر اونجا می گفتن و هنوزم میگن که اونور آب اینجور و اونجور ولی خدا وکیلیش اصلا ً اینجا از این خبرا نیست و حتی اونایی که با دامن کوتاه هم بیرون میرن نه کسی بد نگاهشون می کنه ونه متلک و از این حرفا ... اصلا ًجوانای اینجا فقط بعضی شبها یه دیسکو میرن و ولی روزها و حتی بعد از ظهرها رو یا سر کارند ویا درس می خونند ... شاید نسبت به ایران صورت مسئله رو کمتر میشه که پاک کنند و واسه همینه که ... البته بی عدالتی که همه جا هست ولی اگه شخصی خودش ترسو نباشه و یا خودش نخواد هیچکس نمی تونه ... وای اگه دست کسی اشتباهی به کسی بخوره دادگاهی داره حســـــابی  حتی اگه شوهر آدم باشه و با زنش درگیر شده باشه و پلیس بهش اخطار بده حتی از چند کوچه اونور تر خونه هم نمی تونه رد بشه ...

خب اینم بقیه ی نظر ایشون :

 دختر و پسر خوبه با هم دوست باشند ولی ابتدا باید جامعه از یک زن یک آدم بسازد نه وسیله ای برای نمایش و خوش گذرانی
عشق محترم است ولی هرزگی خیر این حد اگر برای ادمها برقرار باشد جهان بهشت است ولی ...
با آرزوی موفقیت [گل]

حالا من یه گله دارم از ایشون : اول اینکه فکر می کنم مطلب رو کامل نخونده باشند ویا دقیق نخونده باشند ! چون من اون قسمت رو که گفتم:( کاش بجای محروم کردن ... ما رو آگاه می کردند) رو کمی هم بزرگتر نوشتم  البته خط بعدشم گفتم که کاش به انسانها بیشتر احترام می گذاشتند و انسانها هم به خودشون بیشتر احترام می گذاشتند و اینجور دیگه احتیاجی به هیچ قانونی نبود .

پس فکر نمی کنم که لازم بوده باشه که ایشون بگن :

 دختر و پسر خوبه با هم دوست باشند ولی ابتدا باید جامعه از یک زن یک آدم بسازد نه وسیله ای برای نمایش و خوش گذرانی

گله ی منم روی همین جمله بود و دقیقا ً این قسمتش :  ابتدا باید جامعه از یک زن یک آدم بسازد !!!!

نمی دونم حالا من ارزش زن رو زیر سوال بردم یا ایشون فکر می کنم این جمله بندی به نظر چندان مناسب نیست و شما که خودتون یه خانم  البته ایشون برای من خیلی عزیزند و اینا همش در حد همون بحثی ست که فرمودن جایش هست  

راستی اگه یکی خودش نخواد هیچکس نمی تونه ازش وسیله ای برای خوش گذرانی بسازه

البته انسانها جنس و خاصیت ِ وجودیشون از نور و خوشی ست( سرور ) و خوشی در حد قانونی و بجا و به موقع و کلا ً خدا پسندانه اش نا بجا که نیست برعکس خیلی هم بجاست .

در آخر اینکه : کاش به انسانها بیشتر احترام می گذاشتند و انسانها هم به خودشون بیشتر احترام می گذاشتند و اینجور دیگه احتیاجی به هیچ قانونی نبود . و  عشق محترم است ولی هرزگی خیر این حد اگر برای ادمها برقرار باشد جهان بهشت است ولی ... تقریباً توی یک مایه هستن فقط یکمی چاشنی هاشون با هم فرق می کنه و بقول معروف : بفرما ، بشین و بتمرگ ؛ یک معنی میدن .

خب پس این نشون میده که ما در اصل در این مورد هم  نظرمون یکی بوده و درضمن منم ایمان دارم که جایی در این وبلاگ درمورد فوائد  هرزگی  چیزی ننوشتم

و اینکه کاش انسانها قبل از اینکه بخوان حرفی بزنند، چیزی بنویسند، قضاوتی بکنند، ...

بازم خدا رو شکر که هیچ کارش بی حکمت نیست و اگه این نظر نبود الان این پستم نبود

و با تشکر از اون دوست عزیزم و باید بگم که ذره ای از دوستداشتن من نسبت به ایشون کم نشده ، نمی شه و نخواهد شد

 

لمس - لمسلمس

   

 

 زنده باشید

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیاله در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 9:20 |

لمس

به اذن رب

 

این پست پستی ست که براش دعا شده

ایمان دارم که طعم تمامیت رو خواهید چشید

خواستم توی یک پست بنویسم که هدف اصلی این وبلاگ ( لمس ( حضور والا ) ) چیه

پیام ساقی  پذیرش تمامیته

قبلا هم در این مورد توضیح دادم

ما توی ذهنمون نسبت به خیلی چیزا شرطی شدیم

هر چیز +( مثبت ) رو خوب می بینیم ( خوب  بدون آگاهی کامل!)

و هر چیز - ( منفی )  رو بد می دونیم ( بازم بدون آگاهی کامل!)

اصلا چرا خوب  خوبه ؟

و چرا بد  بده ؟!

نمی خوام که کسی رو به سمت بدی هدایت کنم

نه اصلا منظورم این نیست

منظور من روی پذیرش تمامیت و کل

و کلا خود واژه هایی مثل خوبی و بدی ست

مثل تلخ و شیرین

مثل شکست و موفقیت

مثل کوتاه و بلند . و ...

قبلا هم گفتم

اینها همشون درسته و باید باشه و دو روی یک سکه هستن و وجودشون به هم بسته است و همدیگه رو کامل می کنند .

لمس

لمس

ما می خوایم خوب باشیم و از بدی دوری می کنیم

ولی مگه با دوری کردن از بدی میشه خوب بود ؟!

اصلا خود ِ خوب بودن یعنی چی ؟

چرا باید خوب باشیم و چطور باید خوب باشیم ؟؟

از نظر من : خوبی و بدی  دو سوی یک نردبان هستند

یک نردبان رو در نظر بگیرید

برای رسیدن به بالاترین پله

مهمترین و تنها راه

گذشتن از کل پله های اون نردبانه

و مهمترین پله فقط پله ی آخر نیست

اولین پله خیلی مهمه ( شاید به اندازه ی پله ی آخر ... شاید بیشتر ... )

کلا  می خوام بگم که هنر نیست که با دوری کردن از چیزی

و اصلا

کلامم رو قطع کردم چون یادم به آیه ای از کتاب مقدس افتاد

اونجا که مسیح فرمود :

اگر فقط کسانی رو محبت کنید که به شما محبت کردن چه فرقی با کافران دارید زیرا آنها هم به کسانی که بهشون محبت می کنند محبت خواهند کرد

حالا این چه ربطی با این موضوع داره ربطش اینه که: اگه ما در موقعیتی نباشیم ویا قرار نگریم ویا نزدیک نشیم ! که بخوایم انتخابی درست انجام بدهیم؛ پس فرق ما با گناهکاران در چیه ؟؟ 

  گناه کاران انتخابی نادرست دارند و ما اصلا انتخابی نداریم

چون برای انتخاب درست داشتن باید در وضعیتی نادرست قرار داشته باشیم . ولی وقتی ما از وضعیت های نادرست دوری می کنیم ... ( خدا اگه می خواست آدم و حوا رو در اون موقعیت قرار نمی داد ولی اون خواست که ما انتخاب داشته باشیم . البته قبلش هم به اونا آگاهی داده بود ... اونا فریب خوردن و درست انتخاب نکردن ولی این دلیل نمیشه که ما از موقعیت ها فرار کنیم از ترس انتخاب غلط . پس فرق انسان با فرشته چیه ؟ چرا فرشته ها باید به ما سجده می کردند ؟ چون خدا از روح خودش در ما دمیده و ما اگه گول شیطان نفسمون رو نخوریم اون روح ما رو هدایت می کنه ... فرشته ها هیچ اختیاری از خودشون ندارند و اینطوری برنامه ریزی شدن ولی ما اختیار داریم . ما خودمون بهشت و جهنم خودمون رو می سازیم . پس لطفاٌ بهشت و یا جهنم خودتون رو بسازید و اینقدر در عالم برزخ نمونید ... نترسید و در موقعیت ها قرار بگیرید و آگاهانه انتخاب کنید . )

البته منظور من از وضعیت های نادرست یه چیز کلئ ، مثلاٌ از شکست دوری می کنیم ولی انسانهای موفق فقط انسانهایی هستند که بیشتر شکست خوردن و با شکست خوردن خیلی راحت بودن و شکست رو پل ویا پله ای برای رسیدن به موفقیت میدانستند.

کسی که از شکست می ترسه قدمهای بزرگی برای موفقیت بر نمی داره و احتمالاً اصلاٌ قدمی بر نمی داره حالا چه بزرگ چه کوچیک  

چی میشه که اینطور میشه ؟ نوزاد وقتی به دنیا میاد اصلاٌ اینطور نیست ... کودک برای اینکه بتونه راه بره صدها بار میوفته مگه نه ؟ چرا از افتادنش خجالت نمی کشه ؟ چرا بعد از ۲ یا ۳ بار افتادن دست از تلاش نمی کشه ؟ و چی میشه که همین کودک هرچه بزرگتر میشه ...

البته اینم بگم که در همون زمان کودکی هم بعضی از والدین اینقدر مواظب کودکشون هستند که دیگه از حد مواظبت می گذره ... در اصل کار بزرگی هم نمی کنند . تا جایی که به کودک آسیبی نرسه چه اشکالی داره که تجربه کنه و با تجربه کردنه که یاد می گیره . شاید فکر کنند که مادران خوبی هستند ولی به نظر من یک مادر خوب اونی نیست که همه چیز رو از جلوی بچه اش جمع کنه بلکه اینطور شاید فقط کار خودش رو آسونتر کرده باشه و یک مادر خوب اونئ که بچه رو تا اونجایی که میشه آزاد بگذاره ولی دورا دور مراقبش باشه و زمانی که لازم باشه چیزی رو واسش توضیح بده حتماٌ اینکار رو انجام بده . چون بهرحال اینجور بهتر یاد می گیره و درضمن زمانهایی هست که بچه اجباراٌ باید زمانی رو در کنار پدر و یا مادر بزرگ و ... باشه و همچین بچه ای در این موقعیت ها آگاهی بیشتر و کنجکاوی کمتری داره

البته اینکار یکمی واسه ی والدین سخت تره مخصوصاٌ وقتی که کودکی به سن نوجوانی می رسه جای تعجبه که هرچه بچه بزرگتر میشه آگاهی کمتری بهش داده میشه مخصوصاٌ در نوجوانی ... این خیلی بده و خطرات زیادی داره ... ما فکر می کنیم که در همچین زمان هایی باید بچه ها رو محدود کرد ! ولی کاش بجای محدود کردن کمی به خودمون زحمت می دادیم و بهشون در حد نیاز آگاهی می دایم که البته کمی مشکله مخصوصاٌ در فرهنگ ما ... ولی راه درستش اینه و ما خودمونم می دونیم که بهرحال چیزی از اونا پنهان نمی مونه و دیر یا زود ...

من عاشق آزادی به همراه آگاهی هستم .

ببینم این چیزایی که ما در مدرسه یاد می گیریم چقدر به درد آینده ی ما می خوره ؟؟

کاش بجای محروم کردن ... ما رو آگاه می کردند .

کاش به انسانها بیشتر احترام گذاشته می شد و انسانها به خودشون بیشتر احترام می گذاشتن

در چنین شرایطی احتیاج به هیچ قانونی نبود...

دوستدارم پست مثبت اندیشی رو توی آرشیو موضوعی وبلاگ بخونید ...

در اون پست اشوی عزیز بر خلاف تموم اون چیزایی که درمورد مثبت اندیشی شنیدید مثبت اندیشی رو زیر سوال می بره ... بهتره که در این مورد چیزی نگم و خودتون اگه دوستدارید می تونید اون مطلب رو بخونید فقط اینکه یه کوچولو بگم که هر چیزی رو که نپذیرید و بخواید رویش سر پوش بگذارید بدتر و با قدرت بیشتر و از طریق و یا طروق دیگر در شما عمل خواهد کرد ...

پس بازم به این نتیجه می رسیم که باید تمامیت رو تمام وکامل پذیرفت.

حقیقت رو بپذیرید حقیقت شما را آزاد خواهد کرد. ( فرمودهء مسیح )

مثلا کسی که معتاد است تا زمانی که معتاد بودن خودش رو نپذیره ...

 

لمس

لمس

این ۲ عکس رو در یک سایت خارجی دیدم

مثلا می خواستن بگن که این چیزا در دین اسلام حرامه ( ممنوع ست )

و بعد اشاره ای داشتن به عکس دوم  که می خواستن بگن که این آقا بجاش

شب در خوابشون همچین خوابهایی می بینند ...

البته منم کل این ماجرا رو قبول دارم

می دونم که هر چیزی رو که ... ( در بالا اشاره کردم )

البته به نظر من این یک حقیقت غیر قابل انکاره ولی این فقط درمورد دین اسلام نیست و یک قانون کلی ست .

چند وقت پیش فیلمی رو دیدم که البته دفعه ی اول نبود که می دیدمش ولی فیلم جالبئ و همیشه دوستدارم این فیلم رو تماشا کنم  شاید شما هم دیده باشید ... داستان زنی ست که شکلات درست می کنه و کشیش محله به مردم میگه که از شکلات های اون زن نخورند ... ( البته منظور این نیست که شکلات در مسیحیت ممنوع باشه و در کل  مسئله چیز دیگه ای بود ... )

خلاصه در اواخر فیلم همون کشیش در خفا اینقدر از شکلاتهای اون فروشگاه می خوره که همونجا غش می کنه  

 

 این یک پست باردار بود  چون دو پست دیگه رو هم در خودش داشت. ( دوقلو ) 

می خواستم در این مورد ( عکسهای بالا ) و همچنین درمورد آگاهی دادن به نوجوانان در ۲ پست جداگانه مطالبی بنویسم که مثل اینکه مقدر شد الان گفته بشه ... خب برای اینکه اول اون مطلب ( آگاهی دادن به نوجوانان) کامل بشه باید بگم که:

لطفاٌ جوانان و نوجوانان خود را از جنس مخالف نترسونید و اینقدر ازشون نخواید که از همدیگه دوری بکنند باید کمی به بچه ها اعتماد کرد و باید این موضوع رو که شما به اونا ایمان دارید رو بهشونم گفت و قبل از اون باید به خودمون یکمی سختی و جرأت و تا حدودی جسارت بدیم و تا حد نیاز بهشون آگاهی بدیم .

چون اگه اینکار رو نکنیم بعد میشه همین که دارید می بینید ! این روزها بیشتر ازدواج ها پشتش طلاقه ! البته تعجبی نداره . تا دیروز بهش می گفتیم اوفه ! جیزه ! بهش نزدیک نشو ! حالا چه انتظاری داریم ! ؟ ...

بگذریم . البته قابل گذشتن نیست و باید روش تعمق کرد...

خب باز اینم از تمامیت جدا نیست و اینم یه قسمت از زندگئ که باید بهش توجه کرد و درموردش صحبت کرد نه اینکه پنهانکاری بشه و محدودیتها زیادتر بشه ...

تمامیت یعنی همین همه چیز رو بپذیر ... نگو این بده اون خوبه ... مرگ حقه ، همون قدر زیباست که زندگی زیباست. غم باید باشه تا شادی معنی بده ، درد باید باشه ؛ اصلاٌ فکرش رو کردید؟ اگه درد نبود ... مریضی تمام وجود آدم رو می گرفت و آدم می مرد و اصلاٌ از وجود مریضی با خبر نمی شد . خدایا شکــــــــــــــــــــــــــــــــــــر برای غم ، برای درد ، برای مریضی ... زیرا تا مریض نشیم قدر سلامتی رو نمی دونیم ... درضمن مریضی و درد از کارامای نادرست ما کم می کنه که اون بحثش جداست  ما گاهی اوقات مریض می شیم چون مثلا قلبی رو شکوندیم و این همون ساختن جهنم و بهشت خودمونه. و اگه همین مریضی به عنوان قضا بلا پیش نیاد که دیگه ...

پس اگه خدا رو شکر می کنید برای همه چیز اونو شکر کنید و اگه ازش چیزی می خواید ارادهء اونو بخواید . شاید چیز دیگه ای ازش خواستی و چیز دیگه ای بهت داده ؛ شاکر باش و بهش ایمان داشته باش چراکه خیلی برامون پیش میاد که اتفاقی رو بد بدونیم و بعد ها ببینیم که چقدر برامون خوب بوده و برعکسش چیزی رو که خوب می دیدیم چقدر واسمون بد بوده ... کلا بدی و خوبی هم از دید افراد مختلف متفاوته و به دید و نیت افراد بر می گرده

پس تمامیت رو بپذیرید. پذیرش تمامیت بدون پیش داوری . منظور از پیش داوری همون شرطی شدگی هاست: همون چیزایی که از خانواده، جامعه، فرهنگ ، و ... به ما گفته شده . البته میشه که از افراد موفق الگو برداری کرد ولی خیلی کم خیلی کم چون شرایط همیشه یکسان نیست و بهتره که آدم خودش تجربه کنه ... شاید در سختی بیوفته ولی مهم نیست و اصلا همون سختی هاست که زندگی رو زیبا تر می کنه . باور کنید خیلی ها زنده هستند ولی اصلا زندگی نمی کنند و زمانی که اصلا زندگی نمی کنند  چطور می توانند اصلا زنده باشن  

سن ما بستگی به این داره که چقدر زندگی کردیم نه اینکه چند سالمونه ... میگن که حضرت نوح اینقدر عمر کرده در اصل منظور اینه که در همون سالهای زندگیش ... و ممکنه یکی که مثلاٌ ۵۰ سالش باشه ولی فقط ۱۰ ساعت زندگی کرده باشه ! مثلا اولین روزی که پدر واست دوچرخه خرید ... یادته ؟ لحظاتی که عشق رو تجربه کردی، لحظه ای که از درخت بالا می رفتی ، روزها ای که با لذت راننده گی کردی ویا اولین روزی که گواهینامه گرفتی و ... روزهایی که با آگاهی و لذت غذات رو خوردی نه اینکه با عجله و یا در حال تماشای تی وی ... و... و ...

خب ، حالا شما چند سالتونه ؟؟

 

لمس - لمسلمس

   

زنده باشید.

 ( در حضور: مستقر، و با تمامیت زندگی کنید.) 

 

    


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیاله در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 5:15 |

 = لمس

هوالحی

راستش اینروزا خیلی از وبلاگها بی عدالتی رو به نمایش میکشن ولی عدالت از دید من : اولش بگم من اصلا سیاسی نیستم و این موضوعی که مطرح می کنم از دید انسانیت ببینید نه سیاست .

اینکه ما همه همنوع ایم راستش بعضی وقتها آدم این تصاویر رو که میبینه ... راستش من زیاد توی این وبلاگها نمیمونم چون روم تأثیر میذاره و همچنین دوستندارم که توی این وبلاگ هم از این تصاویر و... استفاده کنم .

ولیکن جای بحث هست؛ اینکه انسانی با انسان دیگه یعنی با همنوع خودش این رفتار های غیر انسانی رو داشته باشه این واقعاٌ در شأن یک انسان نیست و اگه توجه کرده باشید معمولاٌ حیوانات هم با همنوع خود چنین رفتاری ندارند. آیا تا به حال دیده اید ... ؟ شاید پرنده گان سر یک تکه نان باهم دعوا کنند ولی همدیگه رو ضخمی نمی کنند...

من اصلا در این مورد هیچ بهانه ای واسم قابل قبول نیست . اینکه کسی بخواد وظیفه را بهانه کند ... راستی قاضی ، وکیل ، شکنجه گر ، جلاد و محکوم : کدام یک بیشتر گناه کار است ؟؟ من نمی خوام که شغلی رو زیر سوال ببرم و اصلا منظورم این نیست ... خیلی از وکلا هستند که شرافت مندانه به کارشان مشغولند... اما وای به وقتی که چیزی.$. یا ...  بخواد جای اون شرافت رو بگیره !

جلاد و شکنجه گر که جای خودش رو داره ؛ من موندم که اینجور افراد اصلا سلامت روانی دارند ؟! اصلا انسانیت دارند ؟! اصلا وجدان و ماهیچه ای به نام قلب ... ؟! نه خداییش بخوایم حساب کنیم ... یک قاتل یک یا چند نفر رو ... ولی اون کسی که اونو ... اون جلاد تا حالا چند نفر رو ... ؟! خب چرا درمورد اون قصاص انجام نمیشه ؟! چرا مثلا میگن فلان خانم فلان کارو انجام میده البته بگم اینا هردوش مثل هم ه و هیچ عذری پذیرفته نیست ... در دنیا هزارتا کار دیگه هست و اصلا جلاد بودن و یا شکنجه گر بودن و یا کار اون خانم هیچ فرقی نمیکنه هیچ کدوم از اینا اصلا کار نیست ...

راستش گاهی وقتها آدم واقعا میمونه که کدوم از اینا گناهکار واقعی هستند... اونی که شکنجه میشه ؟ یا اونی که شکنجه میده؟ میدونید حقیقت اینه که مجرم  خیلی وقتها در حالت طبیعی دست به جرم نزده... یا هزاران مسئله پشتش بوده ... یا عمدی نبوده ... یا سلامت روانی نداشته ... یا اصلا جرمی مرتکب نشده و فقط از دید گروه خاصی مجرم حساب میشه !؟ ولی ولـــــــــــــــی کسی که شکنجه میکنه و قاضی ای که این دستور رو میده و ... همه عمدی... در سلامت کامل ... البته به نظر من گناه کاران ِ واقعی و بیماران واقعی ... این افراد هستند... البته بازم بگم که من منظورم فقط با اونایئ که لغت شرافت را فقط با خود حمل میکنند و ازش استفاده ای نمی کنند ؟!

حرف من این نیست که باید مجرمین واقعی رو رها کرد نه ولی می خوام بگم که این راهش نیست ... بکشیم تا نکشند ؟! بزنیم تا نزنند ؟! خلاف کنیم تا خلافکارا دیگه خلاف نکنند !! و بعد اسمش رو هم  بذاریم قصاص...!؟

 اگه کسی درش حتی حتــــــــــــــــــــــــی محبتی نیست ، شاید بخاطر اینه که بهش محبتی نشده ... شاید باید بهش محبت کردن آموخت ... اگه من ... خدانکه... ولی به هر حال اگه من بودم حتماٌ بهشون محبت کردن و عشق ورزیدن به خود و همنوع خود را آموزش می دادم ... حتی اگر روباه بودند ! هنگام خروج از آن مکان... که دیگه نمی شد اسمش رو گذاشت زندان بلکه مکانی روحانی ... روباهی آمد و طاوسی رفت ...

ولی حتی اگرحتـــــــــــــــــــــــــــی اگر واقعا روباهی بیاید و دست ... بیوفتد حتماٌ فردا گرگی به جامعه باز خواهد گشت ... و واااااااااااااااااااااااااای ...

و حرف دومم اینه؛ به نظر من: ظالم و مظلوم متضاد نیستند ! بلکه دقیقاً دقیقــــــــــــــــــــــــــــــــــــاً مظلوم = با ظالم ...

و تمامئ قدرت ظالم از وجود مظلوم است...

پس لطفاٌ مظلوم نباشید؛ چون کار بزرگی نمی کنید و برعکس ...  تا مظلومی هست ظالمی هم هست... این باور ِ متضاد بودن ظالم و مظلوم رو از ذهنتون پاک کنید که این خود دسیسهء شیطان است ...

 مظلوم "هم خانوادهء" ظالم است نه متضاد آن ...

 نه ظالم نه مظلوم بلکه آگاه و عاشق باشیم...

و مسیح فرمود : مثل مار زیرک و مثل کبوتر بی آزار باشید .

و اگر برادرت در حق تو خطایی ورزد ، او را از اشتباهش آگاه ساز ؛ اگر پشیمان شد، او را ببخش؛ حتی اگر هفت مرتبه به تو بدی کند، و هربار نزد تو بازگردد و اظهار پشیمانی کند، او را ببخش...

وقتی خدا بارانش را بر همگان به یکسان می باراند...

چرا ما که بنده ی اوییم اطاعت نکنیم ...

نوشته شده توسط پیاله

 

لمس - لمس

لمسجا داره که در اینجا از حیواناتی چون  روباه و گرگ که در این پست ازشون استفاده ی قشنگی نکردم ... یه کوچولو معذرت خواهی کنم ...

حیوان اگر بخواد خصلت حیوانی خودش رو نداشته باشه که دیگه حیوان نمی شه ... ولی انسان اگر بخواد خصلت حیوانی به خودش بگیره اون دیگه خیلــــــــــــــــــــــی بده    واااااااااااااای ...

+ نوشته شده توسط پیاله در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 8:10 |

لمس

یــــــــــــــــا ضـــــــــامــن آهــــــــــــو

 

سرودهءاحمد سردشتی عزیز




          آمد به شبم ماه دو چشمان تو مه رو


    يا ضــــــــامن آهو

خالقِ عشق - لمس


    بر صحن چمن نقش شده خــــــــال دو ابرو


    يا ضـــــــــامن آهو

خالقِ عشق - لمس


    ميلاد تو آمد به جهان چون نفس يار


    شد موســـــم ديدار


    خوش باد نسيم قدمت ای مــــــه خوشبو


    يا ضامـــــــــن آهو

خالقِ عشق - لمس


    پر گل شده صحرا و دمن، گل همه گلزار


    بر دشت و چمنزار


    بر دل نفس حق تو شد حجت يـــــــا هـــو


    يا ضامـــــــــن آهو

خالقِ عشق - لمس


    از عطر تو گلهای جنان مشك فشان شد


    عطر دل و جــــــــان شد


    پاشيده گلاب سخنت، هر طرف و سو


    يا ضــــــــامن آهو

خالقِ عشق - لمس


    سرمـست شده شمع و گل و بلبل و ريحان


    خورشيد فروزان


    بردل چو زدی شانه به نيــلوفر گيســــو


    يا ضامــــــــن آهو

خالقِ عشق - لمس


    آی و قدمی نه، تو به اين وادی جـــــــانم


    ای ماه بتانم


    تا نقش زدی دل شده مفتــــون تو جادو


    يا ضامـــــــــن آهو

خالقِ عشق - لمس


    معلول زبان و سر و دست و تن و پايم


    محتـاج دعايم


    از دست و زبان و دل بيچـــــاره ما گو


    يا ضـــــــامن آهو

خالقِ عشق - لمس


    بر كعبه عشقت همه سو رو به نمازم


    دستی به نيازم


    جانا تو شفاعت كن و از ما به وفا گو


    يا ضـــــــــــامن آهو

خالقِ عشق - لمس


    از مهر تو تابيده به دل انس خدايی


    شهزاده رضــــايی


    عطر گل مريم شده بر محمل گيســــــو


    يا ضـــــــــامن آهو

خالقِ عشق - لمس


    «احمد» همه در مدح تو گويد مه خوشرو


    شكرم به ره او


    گويم همه جا هــو همه ياهــــــــو

خالقِ عشق - لمس


   يـــــــــــــــا ضـــامـــــــن آهــــــو

لمس

  يا ضــــــــامن آهــــــو

 خالقِ عشق - لمس

لمس - لمس

خالقِ عشق - لمس 

لمس

يا ضــــــــامن آهــــــو

خالقِ عشق - لمس


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیاله در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 20:10 |